سلام دختر مهربون خوبم ..خوشحالم که در خدمتت هستم خانمی.
سوالای من:
1) شما توی انجمن آزاد با بیبی و احتمالا مدیرای محترم، چه حرفایی میزنین؟
والله من چند باری از مدیر محترم تالار راهنمایی گرفتم بصورت خصوصی و چند بارم از فرشته مهربون و مشکلاتی رو که نمی تونم توی تالار مطرح کنم ازشون پرسیدم و خیلی جوابهاشون بهم کمک کرده ..مثلا همین چند وقت پیش یه مورد ازدواجی داشتم که ذهنمو مشغول کرده بود!!! فرشته مهربون خیلی بهم کمک کرد چون اون شخص اینقدر کیس عالی و مناسبی بود که کمتر کسی رد می کرد توی جوابم تردید داشتم ولی فرشته مهربون خیلی مستقیم بهم گفت که اصلا شرایط همچین چیزی رو ندارم که با کسی حتی وارد رابطه بشم و راهشم بم نشون داد که چطور رد کنم ..و همون کار رو کردم و خیلی هم آروم شدم ...کلا خیلی کمک های مفیدی میگیرم.
2) اصلاً اونطرف حرف خاصی زده میشه؟ بعله تا دلت بخواد!!!
3) تاپیک منم اونجاست؟ همونکه راجع به شب کاری بود؟ دیدینش سلام برسونید
بله دیدم و خوندم ولی نفهمیدم کدوم قسمتش رو می خواستی من بهش توجه کنم؟؟ شب کاری مد نظرت بود یا اونهمه بحث های انحرافی که پیش اومده بود؟؟ در مورد شب کاری من خودمم همیشه دوران دانشجوییم شب کار بودم چون فربد کوچیک بود و اصلا نمی ذاشت من روزا درس بخونم ..شبا تا صبح همیشه بیدار بودم .یادگیریمم خیلی بهتر بود چون ارامش داشتم و سکوتشو دوست داشتم ولی الان شبا زود افقی میشم!!
4) کلاً انگیزتون برای اینکه به رنگ قهوه ای تغییر رنگ بدین چی بود؟
من اینکار رو نکردم خانمی تصمیم مدیران تالار بود ولی من دوستش داشتم .دستشون درد نکنه!
5) توی زندگی مجردیتون چی کم داشتید که الان سعی میکنید برای فربد کم نذارید؟
خیلی چیزا عزیزم ..از همه مهم تر یه مادر خوب بود ..مادرم هیچوقت منو درک نمی کرد .اصلا باهام کنار نمی اومد ..آدم عجیبی بود .دوران مجردیم همیشه ازش متنفر بودم .این تنفر به حدی بود که هنوزم گاهی توی خوابم اون حس تنفر سراغم میاد! خیلی یه دنده و یک کلام بود و اصلا ذره ای انعطاف نداشت و اگه یه سر سوزن ازش سر پیچی می کردم روزگارمو سیاه می کرد ..ازدواجمم تحمیلی اون بود ..خیلی دلم می خواد با فربد دوست باشم ..چیزی که هیچوقت خودم با مادرم نداشتم .امیدوارم بتونم.
6) برای ازدواج فربد، چه فکرایی دارید که خدای نکرده به یه زندگی غیر موفق تبدیل نشه؟ اصلا فکر میکنید تجربیات شما به درد پسرتون میخوره؟ میتونید خوب بهش منتقل کنید؟
صد در صد ..من همه تلاشمو می کنم که فربد محیط زندگیشو خوب بشناسه و مابقیش با خودشه ..فربد بچه خیلی عاقل و خود مختاریه .خیلی نمیشه بهش سخت گرفت ..ولی خوب خیلی چیزها رو من نمی تونم کامل بهش بدم .فقط امیدوارم بتونم اعتمادشو توی زندگیش جلب کنم .همین برام کافیه که بهم اعتماد داشته باشه.
7) فکر میکنید فربد با شرایطش کنار اومده؟ چقدر طول کشید (یا میکشه) که کنار بیاد؟
فربد شرایطش با سایر بچه های طلاق یک کمی متفاوته ..از وقتی خودشو شناخته با من تنها بوده .اصلا پدرشو کنارش نداشته .شاید سالی یکی دوماه در همین حد و پدرش هم باهاش خیلی عادی بود و ارتباط عاطفی عمیقی بینشون نبود .همیشه به من و خانوادم متکی بوده .درست هفت هشت ساله که اصلا اقوام پدریش رو هم ندیده .یا خیلی کم باهاشون برخورد داشته .به این سیستم عادت داره و همیشه پدرشو به شکل یه کفیل که به ما پول میده میشناسه!!!هیچوقت هم از پدرش بد نشنیده و یا روابطش باهاش مختل نشده. برای همین اوضاع برای اون خیلی عادی هست ..برای من سخته و اگرم عصبی میشه این روزا چون من بهش استرسمو انتقال می دم ولی خودش خیلی عادی داره با قضیه برخورد می کنه ..ولی نمی دونم بزرگ تر شه هم همین طور باشه یا بدتر بشه یا بهتر ؟؟ ایناش برام سواله.ولی اون روزی که مساله طلاق رو باهاش مطرح کردم عکس العمل عجیی نشون داد! بغض کرد و سعی می کرد جلوی ریزش اشکاشو بگیره من نبینم ..اون روز خیلی روز بدی برام شد .تو ذهنم موند.
8) توی مشکلات زندگی مشترکتون، شما هیچ تقصیری نداشتید؟ (اگه دوست نداشتید اینو جواب ندید )
عزیزم اینکه صد در صد غیر ممکنه که منم بی تقصیر باشم ولی یکی از جاهایی که خیلی خودمو مقصر می دونم اصرارم برای حفظ زندگیم بود ..این اصرار بیش از حد من علی رو توی کاراش گستاخ تر می کرد .انگار منم داشتم ناخواسته همراهیش می کردم ..بارها زندان رفت و خودم درش آوردم که ایکاش اینقدر براش فداکاری و دوندگی نمی کردم ..جوابش عکس بود ..و دومین چیزی که خیلی خودم رو بابتش سرزنش می کنم این بود که اصلا به خانوادم اجازه مداخله توی زندگیم نمی دادم .اصلا نمی ذاشتم بدونن من توی زندگیم چی می گذره ! همه اینا وضعمو بدتر کرد ..اما با همه این مسایل خودمو توی مساله آخر زندگیم مقصر نمی بینم ..من خیلی تنهایی کشیدم.توصیفش سخته.
9) خدا چقدر توی زندگی شما نقش داره؟
فکر می کنم ازش دور شدم .من از اون دور شدم ولی اون بازم هوامو داره ..حضورشو توی زندگیم بارها حس کردم..
10) بعضیا دوست دارن با خدا مثل یه دوست صمیمی باشن؟ اینجوری خوبه به نظرتون؟
من دوست ندارم با خدا دوست باشم .ترجیح می دم حس کنم اون مالک بی قید و شرط ما و زندگی ماست ...تا جایی که هر چیز خودش صلاح بدونه همون میشه .فکر نکنم بشه این رابطه رو توی چهار چوب دوستی گذاشت .آدم خودشو به دوستش نمی سپاره !
11) در مورد زندگیتون چی از خدا میخواید الان؟
فقط آرامش برای خودم و فربد ..آرزوم یه زندگی سادست و نرمال و بچه ای که (((نرمال ))) باشه !! دور و برم پره از بچه های عجیب و غریب حاصل تربیت های جدید امروزی که به بچه ها بیش از حد بها میدن...من فقط یه زندگی آروم و نرمال می خوام .فقط می خوام خودم از عملکرد خودم توی زندگیم راضی باشم ..
اگه زحمتی نیست همینجوری که به محمد ابراهیمی عزیز جواب دادی جواب بده. سوالا بالای جوابا باشه.
از حوصله ای که میذاری ممنونم
خواهش می کنم خانمی بازم امری بود من در خدمتتون هستم.![]()








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)