کلی کتاب خوندم سی دی خوندم. سر دیر اومدناش بهش گیر نمیدادم. تا دیر وقتتا 3 - 4 صبح پای کامپیوتر بود کاری به کارش نداشتم ،هر وقت می اومد یا دیر می اومد ،خونه مرتب بود، من بهترین لباس رو داشتم و همه چی آماده بود، تو زندگی پشتش بودم ،تشویقش کردم ارشدش رو بخونه ،هر وفت سر هر کاری میرفت انقدر ازش تعریف میکردم و تمجید که باعث شد به پست های بالای مدیریتی برسه. در مقابل قول هایی که میداد و عمل نمیکرد مثل مسافرت رفتن، در مقابل کارهای خانواده اش ،...هیچ غری نزدم. اذیتش نکردم. فقط آرامش میخواستم. ضمن اینکه شما خودت رو بذار جای من . یه همچین مسیجی ببینی. چه ضربان قلب و استرسی میگیری. بعد هم توضیح بخوای و یه مشت دروغ بشنوی. و میدونی درست دیدی اما بگذری. کم چیزیه؟؟ نمیدونم چرا نمی چسبه به زندگیش. دیشب بهش گفتم نمیدونم تو چی میخوای. اما من که دیگه نمیدونم چی کار باید بکنم. من میرم تو راحت به کارات برسی








علاقه مندی ها (Bookmarks)