به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 8 از 10 نخستنخست 12345678910 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 92
  1. #71
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 06 مهر 90 [ 21:53]
    تاریخ عضویت
    1390-6-20
    نوشته ها
    7
    امتیاز
    1,160
    سطح
    18
    Points: 1,160, Level: 18
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    4

    تشکرشده 4 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: شرح پریشانی من

    برادر عزیز، آیا هرگز به این فکر کرده اید که چرا همسرتان اینطور به شما وابسته شده است! من یک زن هستم و میدانم وقتی زن به کسی وابسته میشود که عاشقش است ولی شما عشق همسرتان را وابستگی معنی کرده ولی عشق آن خانم را عشق واقعی میدانید. اگر ان خانم به شما عشق واقعی داشت هرگز وارد زندگی یک مرد متاهل نمیشد. ثانیا شما میگویید همسرتان مناسب نیست، فرزندتان چی؟ آیا فکر نمیکنید ناخودآگاه خود را قربانی فرض کرده و تمام حق را به خود داده و اینگونه عشق خود به ان خانم را توجیه میکنید. ولی عشق به همسر و فرزندتان را فراموش کرده اید. بیشتر فکر کنید.

  2. #72
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 11 آبان 90 [ 00:16]
    تاریخ عضویت
    1390-6-18
    نوشته ها
    40
    امتیاز
    1,482
    سطح
    21
    Points: 1,482, Level: 21
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    47

    تشکرشده 48 در 18 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: شرح پریشانی من

    نقل قول نوشته اصلی توسط deljoo_deltang
    خیلی ممنون که جواب دادید.

    راستش اجساس می کنم زیاد به حواشی می پردازید و خوب نمی تونید مسائل رو دسته بندی کنید. حالا من نتایجی که از نوشته ها تون گرفتم اینجا می نویسم. اگر نادرست بود لطفا اصلاح کنید.

    خصوصیان مثبت همسر:
    1- خانواده دار
    2- تحصیلکرده
    3- راستگو و با صداقت
    4- جرات داشتن در عذرخواهی
    5- مهربان
    6- خانه داری خوب در حین شاغل بودن


    خصوصیات مثبت خودتون:
    1- خانواده دار
    2- تحصیلکرده
    3- تنوع طلب (البته مطمئن نیستم در جهت مثبته یا منفی)
    5- انعطاف پذیر

    خصوصیات منفی خودتون
    1- ابتدا منفعل و بعد پرخاشگر

    خصوصیات منفی همسر:
    1- ترس از تغییر یا هراس احتماعی

    خوشبختانه (برعکس اونچه شما می گید شوربختانه) تنها مشکل همسر شما به نظر من ترس از تعییر یا هراس احتماعیه. کسانی که چنین مشکلی دارند از رانندگی، از تعییر دکوراسیون خانه، از ورود افراد جدید به خانه ، از قرار گرفتن در هر موقعیت جدیدی هراس دارند و واکنش های متفاوتی به این تغییرات نشان می دهند. مثل تکیه کردن به کسی که به او اعتماد دارند (خوشبختانه همسر شما به شما بسیار اعتماد داره بر خلاف اونچه فکر می کنید)، یا انزوا پیشه کردن یا رها کردن کار و ....

    می دونم که لان توانتون کم شده اما من فکر می کنم شما با انجام چند عمل ساده در مدتی چند ماهه بتونید تغغیر زیادی در زندگیتون ایجاد کنید.
    چون مشکل هراس اجتماعی باعث می شه اون شخص مسائل ناراحت کننده و ترس اور رو با تغییر مربوط کنه و از عمل فرار کنه یک راه درمانش می تونه این باشه که شما یک مساله خوشحال کننه رو با هر تغییر برای همسرتون بوجود بیارید.

    مثلا وقتی به مهمونی میرید قبلش با همسرتون هماهنگ کنید تا با هم به خرید برید و خاطره ای خوش از مهمانی رفتن رو براش ایجاد کنید. یا بعد از مهمانی از او بسیار تعریف کنید (مثل اینکه عزیزم تو امشب در میان همه می درخشیدی ).

    یا همسرتون هر تغییر کوچکی که در زندگیش داد بسیار زبانی اونو تشویق و تایید کنید.

    یا اگر کوچکترین تنوعی به خانه داد برای او جایزه (خودتون اونو تعیین کنید می تونه معنوی باشه) تعیین کنید. به هرحال سعی در بالا بردن اعتماد به نفس همسرتون هم می تونه کمک بزرگی باشه.


    راستی اینو بگم که چون من کارشناس نیستم و تمام راههای درمان رو نمی دونم فکر می کنم اگر شما پیش یک مشاور بروید و بگویید که فکر می کنید مشکل همسرتون ترس از تغییر یا هراس اجتماعیه راههای خیلی زیادی بهتون پیشنهاد می دن. نمی دونم شما فیلم طنز ساختمان پزشکان رو دیدید یا نه اما اگر یادتون باشه همسر شخص اول فیلم هم دچار هراس اجتماعی بود . البته همه ما تا حدی با این مساله روبرو هستیم (مثل ترس از ارائه دادن یک مقاله در حضور حمع یا ...) اما بعضی افراد ترسشون اونقدر زیاد می شه که بر عملکرد و گفتارشون تاثیر می ذاره.
    امیدوارم موفق باشید.
    سلام
    نظرات خوب و کارشناسانه تان را چندین بار خواندم و بهره ها بردم.
    مشکل اصلی من در حال حاضر،دست و پنجه نرم کردن با احساس ترحم آمیخته به تنفری است که در وجودم ریشه دوانده است؛این حس آن قدر قوی است که گاهی حتی نمی توانم خوبی ها و لطف هایش را ببینم و این البته آزاردهنده است و حالا خوب که فکر می کنم می بینم این منم که باید تغییر کنم و ناتوانم...
    باز هم سپاس

    نقل قول نوشته اصلی توسط tanhai96
    برادر عزیز، آیا هرگز به این فکر کرده اید که چرا همسرتان اینطور به شما وابسته شده است! من یک زن هستم و میدانم وقتی زن به کسی وابسته میشود که عاشقش است ولی شما عشق همسرتان را وابستگی معنی کرده ولی عشق آن خانم را عشق واقعی میدانید. اگر ان خانم به شما عشق واقعی داشت هرگز وارد زندگی یک مرد متاهل نمیشد. ثانیا شما میگویید همسرتان مناسب نیست، فرزندتان چی؟ آیا فکر نمیکنید ناخودآگاه خود را قربانی فرض کرده و تمام حق را به خود داده و اینگونه عشق خود به ان خانم را توجیه میکنید. ولی عشق به همسر و فرزندتان را فراموش کرده اید. بیشتر فکر کنید.
    سلام خواهر خوبم...سلام
    حق با شماست عزیز ولی من از عشق آن خانم به خودم چیزی نگفتم!فقط اعتراف کردم که ذهن و دل من مشغول و سرگشته شده است.
    درباره فرزندم هم کاملا با شما موافقم که جاذبه حضورش این قدر زیاد است که گاهی حتی نمی توانم خواب بودنش را طاقت بیاورم تا چه رسد به دوری اش.

    نقل قول نوشته اصلی توسط f_z
    برادر عزیز
    همسر شما کلا انسان اجتماعی نیست این کاملا از حرفهای شما مشخص است و تمام زندگیش به شما و فرزندش و کارش محصور شده .مشکل ایشان اینه که به زندگیش و شما در تمامی امورش متکی هست .خیلی از خانم ها اینطوری هستند .مادر منم یک عمر خودش معلم بود اما وقتی پدرم فوت کرد بلد نبود باید چطوری حقوقش رو بگیره و اصلا باید کدوم بانک بره با اینکه یه عمر هم توی اجتماع بود .نمیگم این مشکل نیست ولی واقعا من توی حرفهای شما به مشکل عمقی و اساسی غیر قابل حلی بر نخوردم .. این مشکلاتی که شما میگین خیلی هم بد نیست که نشه حلشون کرد ..همسر شما یه زن مستقل و صادق هست و همینکه به خونه میرسه نشون میده که به زندگیش خیلی هم علاقه داره چون بعنوان یه زن می دونم که اگه زنی زندگی و شوهرش رو دوست نداشته باشه اصلا به امور خونه هم توجهی نداره ..پس به نظر من اینا مشکل اصلی شما نیست ..شما یه مشکل دارین و اونم خیلی با شخصیت خانمتون ارتباط نداره ! اونم اینه که شما خانمتون رو دوست ندارین.. به نظر من شما باید با خودتون صادق باشین.
    فکر کنین ببینید چرا دوستش ندارید؟ مساله به چی مربوط هست؟ از ظاهرش خوشتون نمیاد؟ رابطه زناشوییش رو دوست ندارید؟ از ابتدا زندگیتون باهاش بر مبنای عشق شروع نشده؟ چه کاری کرده که شما نسبت بهش تا این حد دلسرد شده باشین؟؟ کس دیگه ای توی ذهن شما بوده و یا هست؟؟
    کلا تا حالا فکر کردین که خانم شما چطوری بود شما دوستش داشتین؟؟؟؟ اینو برای این می پرسم که خود من توی زندگیم با شوهرم به جایی رسیده بودم که برام مسلم شده بود اگه شوهرم الان بهترین و خوش تیپ ترین و محبوب ترین مرد روی زمین بود من بازم دوستش نداشتم ! گاهی کسی بهم می گفت ممکنه دلیل اینکه شوهرت سالهاست ولت کرده اینه که همسر دیگه ای توی ایران داره ولی واقعا و از ته دلم وقتی فکرشو می کردم می دیدم اگه اونطوری هم باشه برای من هیچ اهمیتی نداره .اصلا ناراحت نمیشم چون هیچ علاقه ای بهش ندارم ..برای همین هم برای طلاق پیشقدم شدم چون دیدم وجود من بدتر آزارش میده.
    اگه واقعا شما هم اینطوری فکر می کنید پس اصلا دیگه مهم نیست همسرتون فرشته هم بشه بازم شما دوستش ندارین ..عیب هم از خانمتون نیست .
    برادر خوبم من واقعا فکر نمی کنم توی زندگی شما و شخصیت خانمتون مشکل اساسی و لاینحلی باشه .مگه اینکه چیزهایی باشه که نخواین عنوان کنین..اگه چیز خاصی هست بگین که بهتر بتونیم نظر بدیم.
    سلام
    واقعا ممنونم که علی رغم برخی کم لطفی های دوستان باز هم مرا از نظرات خوب تان محروم نمی کنید.
    در این که همسرم را دوست ندارم تردیدی نیست؛اما دلایل بی شماری دارم و مهم تز از همه این که همیشه برای رسیدن به اهداف زندگی ام ایشان را سد محکمی یافتم:
    با ادامه تحصیل من مخالف بوده و هست
    با تدریس من در دانشگاه مخالفتی سرسختانه دارد
    ارتباطات اجتماعی ام با دوستان و حتی نزدیک ترین کسانم کاملا گسسته و آشفته است
    در محیط خانه اصلا آرامشی ندارم
    البته این ها که گفتم دلیلی بر این نیست که من در وقوع آن ها نقشی و تقصیری نداشتم اما وضع موجود من این است و پیدا کردن مقصر،دوای درد من نخواهد بود.

  3. 4 کاربر از پست مفید مهراب آراد تشکرکرده اند .

    مهراب آراد (پنجشنبه 31 شهریور 90)

  4. #73
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 11 شهریور 95 [ 04:50]
    تاریخ عضویت
    1387-7-19
    نوشته ها
    466
    امتیاز
    9,840
    سطح
    66
    Points: 9,840, Level: 66
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 210
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    880

    تشکرشده 885 در 224 پست

    Rep Power
    64
    Array

    RE: شرح پریشانی من

    برادر خوبم اینها از دید من کم لطفی نیست هر کی در بیان افکار و عقایدش آزاد است .اصلا مفهوم تالار گفتگو همین است .ولی واقعا برای من هیچ اهمیتی ندارد که سایرین چه تفکری دارند.کسی جز خود ما آگاه به شرایط و مسایلمان نیست پس این برخوردها هم بعید نیست..
    متاسفم که اینها را مطرح می کنم اما همین هایی که بیشتر از همه ابراز تعصب دارند بیایند و به جای من درست 10 سال تنها زندگی کنند آنهم در یک کشور غریبه و بدون هیچ آشنایی ..ببینم چند سالش را دوام میاورند ..بخدا اگر کار به یک یا دو سال هم بکشد من حاضرم با هر کسی این ادعا را دارد شرط بندی کنم . تنها چیزی که من از شوهرم داشتم کوهی از درگیری های دادگاهی بود و یک اسم توی شناسنامه که متاسفانه شهامت خط زدنش را خیلی دیر پیدا کردم....برایم این نکته جالب است که حتی خود شوهرم به من حق می دهد و هنوز هم خواهان جبران است اما سایرین هنوز در منطق کورشان دست و پا می زنند!!بگذریم این تاپیک متعلق به من نیست و مربوط به مشکل شماست .من چند تا سوال از شما برایم پیش آمد که اگر دوست داشتید پاسخ دهید.
    1-شما و همسرتان چطور شد که با هم ازدواج کردید؟ ازدواج شما بر اساس عشق بود ؟ قبل از ازدواج با هم آشنا بودید یا نه؟ و چه چیزهایی در ایشان دیدید که تصمیم گرفتید با ایشان ازدواج کنید؟؟

    2- از چه زمانی این حس ترحم و دلسوزی در مورد ایشان در شما پدیدار شد؟ این حس را از ابتدا هم داشتید و یا بعدها پیدا کردید؟
    3- اگر این حس را از ابتدا نداشتید چه عاملی باعث شده که به این حس برسید اگر با خودتان رو راست باشید فکر نمی کنید وجود ارتباط خارج از منزل باعث رسیدن و یا تشدید این حس شده باشد؟؟
    4 - این حس ترحمی که می گین به چه چیزش احساس ترحم و دلسوزی دارین؟نگران چه چیزی در ایشان هستید که حس ترحم به شما دست می دهد؟؟

    5 - وقتی با همسرتان روابط خوبی دارید باز هم همین حس را دارید یا نه؟
    6 - و اخرین سوالم اینست که از رابطه زناشویی با ایشان راضی هستید و یا به آنهم تمایلی ندارید؟؟

  5. 2 کاربر از پست مفید f_z تشکرکرده اند .

    f_z (جمعه 01 مهر 90)

  6. #74
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 11 آبان 90 [ 00:16]
    تاریخ عضویت
    1390-6-18
    نوشته ها
    40
    امتیاز
    1,482
    سطح
    21
    Points: 1,482, Level: 21
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    47

    تشکرشده 48 در 18 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: شرح پریشانی من

    نقل قول نوشته اصلی توسط f_z
    برادر خوبم اینها از دید من کم لطفی نیست هر کی در بیان افکار و عقایدش آزاد است .اصلا مفهوم تالار گفتگو همین است .ولی واقعا برای من هیچ اهمیتی ندارد که سایرین چه تفکری دارند.کسی جز خود ما آگاه به شرایط و مسایلمان نیست پس این برخوردها هم بعید نیست..
    متاسفم که اینها را مطرح می کنم اما همین هایی که بیشتر از همه ابراز تعصب دارند بیایند و به جای من درست 10 سال تنها زندگی کنند آنهم در یک کشور غریبه و بدون هیچ آشنایی ..ببینم چند سالش را دوام میاورند ..بخدا اگر کار به یک یا دو سال هم بکشد من حاضرم با هر کسی این ادعا را دارد شرط بندی کنم . تنها چیزی که من از شوهرم داشتم کوهی از درگیری های دادگاهی بود و یک اسم توی شناسنامه که متاسفانه شهامت خط زدنش را خیلی دیر پیدا کردم....برایم این نکته جالب است که حتی خود شوهرم به من حق می دهد و هنوز هم خواهان جبران است اما سایرین هنوز در منطق کورشان دست و پا می زنند!!بگذریم این تاپیک متعلق به من نیست و مربوط به مشکل شماست .من چند تا سوال از شما برایم پیش آمد که اگر دوست داشتید پاسخ دهید.
    1-شما و همسرتان چطور شد که با هم ازدواج کردید؟ ازدواج شما بر اساس عشق بود ؟ قبل از ازدواج با هم آشنا بودید یا نه؟ و چه چیزهایی در ایشان دیدید که تصمیم گرفتید با ایشان ازدواج کنید؟؟

    2- از چه زمانی این حس ترحم و دلسوزی در مورد ایشان در شما پدیدار شد؟ این حس را از ابتدا هم داشتید و یا بعدها پیدا کردید؟
    3- اگر این حس را از ابتدا نداشتید چه عاملی باعث شده که به این حس برسید اگر با خودتان رو راست باشید فکر نمی کنید وجود ارتباط خارج از منزل باعث رسیدن و یا تشدید این حس شده باشد؟؟
    4 - این حس ترحمی که می گین به چه چیزش احساس ترحم و دلسوزی دارین؟نگران چه چیزی در ایشان هستید که حس ترحم به شما دست می دهد؟؟

    5 - وقتی با همسرتان روابط خوبی دارید باز هم همین حس را دارید یا نه؟
    6 - و اخرین سوالم اینست که از رابطه زناشویی با ایشان راضی هستید و یا به آنهم تمایلی ندارید؟؟
    سلامی دوباره و همیشه!
    اگز زحمت خواندن پست شماره 48 همین تایپیک را بکشید فکر می کنم تا حد زیادی جواب سوال یک تا چهار خود را بگیرد.اگر این چنین نشد بنده با کمال میل دوباره این پرسش ها را پاسخ خواهم گفت.
    اما درباره سوال پنجم تان باید توضیح بدهم که روابط ما در چند ماه گذشته آن قدر کم بوده که هیچ روزش معنای "خوب" را نمی دهد؛اما وقتی که روابط خوب نسبی بین ما حاکم بوده قطعا احساس ترحم کم تری در ذهن من وجود داشته است ولی آن وقت راهکار همسر من برای انجام کارهایش نیز متفاوت می شده است بدین معنا که اگر خواهان انجام کاری یا مخالف آن بوده است با اصرار بیش از حد مرا مجاب می کرد که تن به آن بدهم.
    حقیقت این است که آن قدر آرامش من در محیط خانه کم و ناچیز است که گاهی علی رغم این که می فهمم نباید در مقابل پافشاری ایشان از موضعم کوتاه بیایم ولی به خاطر همان آرامش لحظه ای این کار را می کنم.

    و سوال ششم:
    روابط زناشویی ما تقریبا به صفر رسیده است و آخرین باری که ازین رابطه بهره ای به جز زجر و عذاب داشته ام را به خاطر نمی آورم.محرومیت را به این نوع ارتباط ترجیح می دهم...
    چند ماه پس از ازدواج مان به رابطه همسرم با چند نفر پیش از ازدواج،پی بردم.با وجود این که بنده در یک شهر کوچک و در یک خانواده سنتی تربیت شده بودم که این نوع ارتباط را برای شان قابل هضم نبود ولی توانستم دیده ها و شنیده هایم را نادیده و ناشنیده بگیرم و فکر می کنم که منطق هم همین را تایید کند چون روابط پیش از ازدواج ربط چندانی به ازدواج ندارد به شرطی که همسرت قبل از ایجاد تعهد از آن آگاه شود.
    همین مساله و این که همسرم هیچ گاه پیش از ازدواج چیزی درین باره به من نگفته بود باعث شد که به لحاظ عاطفی بسیار آزار ببینم و خصوصا اشتیاقم به روابط زناشویی تا حد بسیار زیادی کم و در حد انجام وظیفه شود.

  7. #75
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 01 اردیبهشت 97 [ 02:14]
    تاریخ عضویت
    1390-1-11
    نوشته ها
    1,700
    امتیاز
    16,289
    سطح
    81
    Points: 16,289, Level: 81
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 61
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,578

    تشکرشده 5,967 در 1,568 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    203
    Array

    RE: شرح پریشانی من

    نقل قول نوشته اصلی توسط مهراب آراد
    سلام
    نظرات خوب و کارشناسانه تان را چندین بار خواندم و بهره ها بردم.
    مشکل اصلی من در حال حاضر،دست و پنجه نرم کردن با احساس ترحم آمیخته به تنفری است که در وجودم ریشه دوانده است؛این حس آن قدر قوی است که گاهی حتی نمی توانم خوبی ها و لطف هایش را ببینم و این البته آزاردهنده است و حالا خوب که فکر می کنم می بینم این منم که باید تغییر کنم و ناتوانم...
    باز هم سپاس
    خوشحالم که به این نتیجه رسیدید. همیشه تغییر خود راحتتر از تغییر دیگران است. خودتون فکر می کنید اگر قرار باشه خودتون رو تغییر بدید کدوم خصوصیتتون هست که باید تغییر کنه تا زندگیتون بهتر بشه؟

    راستش من خودم فرزند دارم و شاید اگر کسی از درون زندگی من خبر داشته باشه (که البته هیچ کس نداره) متوجه میشه که در حال مبارزه ای بزرگ برای تغییر زندگیم در جهت مطلوب هستم تا فرزندم در محیطی ارام و سالم بزرگ بشه. و از این بابت درکتون می کنم که بعضی وفتها انسان خسته میشه و احساس ناتوانی می کنه. اما وقتی ادم پدر و مادر میشه کم کم نا خوداگاه خواسته های ما میشه در جهت کمک به بهتر بزرگ شدن بچه هامون.

    مطمئن باشید این حس ترحم و تنفر با تغییر شما ( و بالطبع کنش ها و واکنش های همسرتون با تغییر شما تغییر خواهد کرد) تبدل میشه به حس زیباتری که میتونه از جنس محبت و علاقه باشه. پس نا امید نباشید. اگر ممکنه به سوال بالا جواب بدید
    هر آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند
    و هر آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند

  8. 4 کاربر از پست مفید deljoo_deltang تشکرکرده اند .

    deljoo_deltang (پنجشنبه 07 مهر 90)

  9. #76
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 11 شهریور 95 [ 04:50]
    تاریخ عضویت
    1387-7-19
    نوشته ها
    466
    امتیاز
    9,840
    سطح
    66
    Points: 9,840, Level: 66
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 210
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    880

    تشکرشده 885 در 224 پست

    Rep Power
    64
    Array

    RE: شرح پریشانی من

    برادر خوبم من پست های شما را خواندم چند تا نکته را در ین حرفهاتون متوجه شدم که امیدوارم کمکی به شما باشه.
    1- شما و همسرتون به خواست قلبی و اصرار خودتون ازدواج کردین و به قول خودتون هم زندگی عاشقانه ای باهم داشتین پس ایشون رو از قبل می شناختین و با روحیاتش تا حدودی آشنا بودین خودتون اعتراف می کنید که خانواده هاتون موافق این ازدواج نبودند اما شما خودتون برای این ازدواج پافشاری کردین .پس حتما اون زمان در همسرتون خصلت هایی دیدین که براتون تا این حد جذاب بوده که باعث شده شما برای رسیدن بهش تلاش کنین.ضمن اینکه شما زندگی عاشقانه ای رو هم تجربه کردین حالا توی یک مقطعی ..بشینین با خودتون این نکات رو یاد داشت کنین که چه چیزهایی اون زمان باعث شادی و رضایت قلبی شما بود و الان نیست ..این لیست رو تهیه کنید بعد روشون فکر کنید ببینید واقعا الان اون عوامل شادی بخش وجود ندارن یا هنوز هستن اما دیگه برای شما ارزششون رو از دست دادن؟؟
    2- شما از اینکه همسرتون به شما وابسته هست که برای جدایی از شما دچار حملات روحی مثل گریه های طولانی میشه ناراحت هستین و عذاب می کشین تصور شما طبق حرفای خودتون اینه که اینکار رو برای رسیدن به هدفش به شما می کنه ..این طرز نگاه به گریه ایشون یک کم بدبینانه هست چون اون اینکار رو برای تخلیه فشاری که بهش وارد میشه انجام میده والا هر انسان عاقلی می دونه که نگر داشتن کسی به ضرب و زور گریه خیلی موقتی و کوتاه مدت جوابگو هست و خانم شما رو همین حس دوری از شما و بی توجهی شما نسبت به خودش دچار چنین حملاتی میکنه ..حس بی پشتوانگی برای یه زن بسیار زجر آور هستش .اون این فشار رو با گریه تخلیه می کنه به درست و یا غلط بودنش کاری ندارم ولی رفتار خانم ها با آقایون توی برخورد با فشار متفاوت هست .اون یه زن عاطفی هست و ظاهرا که شخصیت ضعیفی هم داره .شخصیتی که شما هم با برخورد سردتون اعتماد به نفسش رو توش کشته .پس این نوع تخلیه خیلی طبیعی هست .این نوع برخورد شما نشون میده زیاد در مورد روحیه زنها شناخت ندارین ..
    3- من از نوشته های شما متوجه شدم که شما در برخورد هاتون خیلی تعادل رو رعایت نمی کنین ...خوب این طرف مقابل رو دچار سردرگمی میکنه .براتون یه مثال بزنم .شما میگین که در مراحلی نقش همه چیز رو برای همسرتون بازی کردین مادر برادر همسر همکار و کلا همه جوره براش مایه گذاشتین چیزهایی که خیلی هم وظیفه شما نبوده و الان به جایی رسیدین که حتی دوست دارین اون با شما چند روزی قهر باشه ! ببینید چقدر رفتارها ضد و نقیض هست .شما مثل این عمل کردین که یه کش رو اونقدر به سمت خودتون بکشین و هی بکشین و ادامه بدین و همینکه به شما نزدیک بشه یکدفعه به شدت ولش کنین ! خانم شما هم همین حالت رو پیدا کرده شما اونو به شدت به خودتون و وجودتون وابسته کردین .از اون مدل وابستگی های غیر منطقی و بعد الان یک دفعه ولش کردین که حتی دوست ندارین سمت شما بیاد و یا گریه کنه! فکر کنید اگه کسی با شما همچین برخوردی داشته باشه چه حسی به شما دست میده .گریه که سهله مختونو می کوید به دیوار
    4 - این آخری رو می خواستم خوب بهش دقت کنید ..شما با فهمیدن روابط همسرتون قبل از ازدواج به شدت دگرگون شدین تا جاییکه روابط زناشویی براتون عذاب آور شده اما در برابر همسری دارین که با وجودیکه رابطه شما رو اونم پس از ازدواج فهمیده هنوز هم نگران از دست دادن شماست و هنوز هم شما رو دوست داره!! فکر نمی کنین معنای واقعی عشق رو همین جا می تونین ببینین ..تفاوت عشق رو با عشق .
    5- رابطه شما با اون خانم و شیرینی مقطعی این رابطه باعث شده شما از همسرت دلسرد باشی ولی واقعا فکر نمی کنین که اینجور روابط شیرین هستن چون مسایل زندگی توشنو دخیل نیست؟؟ بعنوان مثال میگم .شما با اون خانم نهایتا روزی دو ساعت نه یه نصف روز برخورد داشتین .با ایشون درگیری مسایل مالی نداشتین یعنی اصلا از جنبه مسایلی چون مالی روابط خانوادگی طرفین روابط دوستی متقابل روابط تربیت فرزند و........ نداشتین .یعنی صد تا اصل رو ول کردین و فقط چسبیدین به یه ساعتی که با هم خوش بودین اونم فقط توی مساله روحی و جسمی و بقیه جنبه ها هم که کلا تعطیل !! حالا هم به جای سنجش واقعیات زندگی هنوز چسبیدین به شیرینی اون رابطه و اونو توی ذهنتون پرورش دادین ..این به نوع خودش هیچ ایرادی نداره اما مشکلش اینجاست که این شیرینی و رویا براتون مثل یه لیوان مشروب عمل کرده و فقط باعث شده مشکلات اصلی زندگیتون رو رها کنید و نسبت به حلشون مایوس و دلسرد بشین .مثل کسی که مسته و نمی دونه چی دور و برش میگذره .
    6 - و آخرین نکته اینکه هیچوقت هیچ حس ترحمی بی دلیل نیست .ته هر حس ترحمی یه علاقه نهفته وجود داره ولی شاید شما بخواین بهش بی توجه باشین..
    برادر خوبم امیدوارم حرفهام شما رو ناراحت نکرده باشه چون واقعا همچین قصدی ندارم .... ولی اگه واقعا به این نتیجه رسیدین که همسرتون رو به هیچ عنوان دوست ندارین بهتره بیشتر باهاش ادامه ندین .اینطوری وجود شما بیشتر بش صدمه می زنه تا نبود شما ..اقلا اونطوری تکلیفش رو روشن می کنین و خودش از اون به بعد مسول پذیرش مشکلش خواهد بود .ازم منو ببخشید پر حرفی کردم

  10. 10 کاربر از پست مفید f_z تشکرکرده اند .

    f_z (یکشنبه 10 مهر 90)

  11. #77
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 مهر 91 [ 20:35]
    تاریخ عضویت
    1390-5-12
    نوشته ها
    221
    امتیاز
    1,889
    سطح
    25
    Points: 1,889, Level: 25
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 11
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    550

    تشکرشده 554 در 162 پست

    Rep Power
    38
    Array

    RE: شرح پریشانی من

    با عرض معذرت می خوام رک صحبت کنم...به نظر من شما اصلا برای زندگیتون تلاش نمی کنید و اون چیزی که اسمش رو تلاش می گذارید تلاشتون برای پیدا کردن بهانه های بیشتر هست که به واسطه ی اون از عذاب وجدان رها بشید و خودتون رو زیرکانه توجیه کنید.شما مثل خیلی از انسانهای دور و برمون از اون دسته آدمهایی هستید که اگر کسی به شما وابسته شد و دوستتون داشت متاسفانه جنبه ندارید و فکر می کنید دارید حرام می شید ...اون خانومی که شما رو جذب کرده احتمالا به این دلیله که چندان شما رو تحویل نمی گیره و به خاطر همین به پرو پای شما هم نمی پیچه و شما انگیزه بیشتری برای بودن با اون دارید.و چه بسا خانومی که با شما رابطه داشته با علم به اینکه متاهل هستید مسلما انسان ارزشمندی نیست و فقط به لذت خودش فکر می کنه و از این آدمها باید ترسید...خودتون رو گول نرنید و سعی نکنید انسان هوس باز رو از نو برای ما تعریف کنید چون دقیقا می دونید که شما مثال و مصداق بارز همون انسان هوس باز هستید.باور کنید که هیچ کس وقتی ذهنش جایی خارج از خونه درگیره نمی تونه واسه زندگیش تلاش کنه...شما اگر قبل از آشتایی یا اون خانوم هم قصد جدایی داشتید چرا روش های جلوگیری رو با اطمیتان دنبال نکردید که حالا غیر مسئولانه همدردی می خواین که چطور زن تکراری شدتون و بچه تون رو بندارید دور و بی عذاب وجدان برید دنبال آرامشی که خودتون از دیگران گرفتید...شما با غیر مسئولانه زندگی کردن به اینجا رسیدید و کلمات قلمبه سلمبه و یک دنیا توجیه هم نمی تونه حس همدری منو بر انگیزه...متاسفم...اما اون چه شما درگیرش هستید جستجو برای تجارب تازس نه آرامش...
    آرامش دیگر انسانها رو اگر گرفتید هرگز رنگ آرامش رو نخواهید دید...

  12. 3 کاربر از پست مفید هم پرواز تشکرکرده اند .

    هم پرواز (پنجشنبه 07 مهر 90)

  13. #78
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 11 آبان 90 [ 00:16]
    تاریخ عضویت
    1390-6-18
    نوشته ها
    40
    امتیاز
    1,482
    سطح
    21
    Points: 1,482, Level: 21
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    47

    تشکرشده 48 در 18 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: شرح پریشانی من

    نقل قول نوشته اصلی توسط maryamp
    با عرض معذرت می خوام رک صحبت کنم...به نظر من شما اصلا برای زندگیتون تلاش نمی کنید و اون چیزی که اسمش رو تلاش می گذارید تلاشتون برای پیدا کردن بهانه های بیشتر هست که به واسطه ی اون از عذاب وجدان رها بشید و خودتون رو زیرکانه توجیه کنید.شما مثل خیلی از انسانهای دور و برمون از اون دسته آدمهایی هستید که اگر کسی به شما وابسته شد و دوستتون داشت متاسفانه جنبه ندارید و فکر می کنید دارید حرام می شید ...اون خانومی که شما رو جذب کرده احتمالا به این دلیله که چندان شما رو تحویل نمی گیره و به خاطر همین به پرو پای شما هم نمی پیچه و شما انگیزه بیشتری برای بودن با اون دارید.و چه بسا خانومی که با شما رابطه داشته با علم به اینکه متاهل هستید مسلما انسان ارزشمندی نیست و فقط به لذت خودش فکر می کنه و از این آدمها باید ترسید...خودتون رو گول نرنید و سعی نکنید انسان هوس باز رو از نو برای ما تعریف کنید چون دقیقا می دونید که شما مثال و مصداق بارز همون انسان هوس باز هستید.باور کنید که هیچ کس وقتی ذهنش جایی خارج از خونه درگیره نمی تونه واسه زندگیش تلاش کنه...شما اگر قبل از آشتایی یا اون خانوم هم قصد جدایی داشتید چرا روش های جلوگیری رو با اطمیتان دنبال نکردید که حالا غیر مسئولانه همدردی می خواین که چطور زن تکراری شدتون و بچه تون رو بندارید دور و بی عذاب وجدان برید دنبال آرامشی که خودتون از دیگران گرفتید...شما با غیر مسئولانه زندگی کردن به اینجا رسیدید و کلمات قلمبه سلمبه و یک دنیا توجیه هم نمی تونه حس همدری منو بر انگیزه...متاسفم...اما اون چه شما درگیرش هستید جستجو برای تجارب تازس نه آرامش...
    آرامش دیگر انسانها رو اگر گرفتید هرگز رنگ آرامش رو نخواهید دید...
    سلام
    عذرخواهی لازم نبود آشنا!
    تمام آنچه گفتید گوشه هایی از حقیقت بود و نه البته تمام آن ها.
    همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر زاییده نشده اند!

  14. #79
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 مهر 91 [ 20:35]
    تاریخ عضویت
    1390-5-12
    نوشته ها
    221
    امتیاز
    1,889
    سطح
    25
    Points: 1,889, Level: 25
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 11
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    550

    تشکرشده 554 در 162 پست

    Rep Power
    38
    Array

    RE: شرح پریشانی من

    دنیای عجیبیه...متاسفانه چیزی که حقیقت نیست اما ی واقعیت تلخ هست اینه که :بدی جذابیت می آره! اینو قبلا هم گفتم...بارها این جمله رو شنیدیم که: با اینکه خیلی باهام خوبه و مهربونه اما نمی دونم چرا دوستش ندارم...و این جمله: که نمی دوونم چرا با اینکه اینهمه بدی کرده و آزارم داده نمی دونم چرا هنوززززز دوسش دارم!
    بله واقعیت اینه ما در رابطه هامون عاشق موش و گربه بازی هستیم بیشتر تا عاشق رابطه...اون چه که اسمش رو ترحم به همسرتان می گزارید چیزی جز بهره کشی نیست...ایشون کارهای خونه...بچه داری ...شستن لباسهای شما ...گریه و زاری و محبت و وابستگی یه شما و شما ، محبت شما...آغوش شما ...توجه شما مال اون خانوم...
    منصفانس نه؟ خوب شما جای زره رزه آزار دادن و نابود کردن همسرتان یکباره خلاصشون کنید ...و اون خانوم رو بعد از طلاق به همسری بگیرید...اینجور همسر شما هم مردی دیگر رو تجربه خواهد کرد که مسلما خیلی بیشتر از شما به درد ایشون خواهد خورد...
    و اون خانوم هم بفهمه که همسر بودن چه سخت و معشوقه بودن چه آسونه...
    یادتون نره در آینده به بچه تون یک چیز رو بگید : گه پدرتون آدمی بود که عاشقانه با مادر تون شروع کرد...عاشقش کرد ...همه چیزش شد اما یکباره فهمید دیگه عاشقش نیست و همه ی اون چیزهایی که بهش داده بود رو ازش گرفت...مادرتون هنوز همون آدم بود ...اما پدرتون توی روزهایی که رفت و اومد شد ی آدم دیگه که دیگه فقط به لذتش فکر می کرد و اتفاقا عاشق آدمی شد که از قضا اونم دنبال لذتش بود...آشفته بازاری که هرکس دنبال لذت بردن بیشتر از زندگی و در اون آشفته بازار مادرتون تنها کسی که از این لذت ها سهمی نداشت...و بگید که آیا روزی رسید که اون خانوم جدید هم دیگه لذتی براتون نبود و جاش رو به کدوم نفر سوم داد...و اینکه چند نفر در زندگیتون قربانی شدن تا شما به لذت و آرامش گم شدتون برسید...آرامشی که قراره شما در خودتون پیدا کنید نه در دیگران و به واسطه ی دیگران...حق و حقوق همسرتون رو کامل بدید و جدا بشید و ...شما دیگه به درد همسرتون نخواهید خورد ...

    همسر شما اجتماعی هست و اینکه روابط شمارو کنترل یا محدود می کنن دوست عزیز درصدیش مقصر خودتونید که انسان قابل اعتمادی نبودید...همسر شما از کجا بدونه شما هر روز قرار نیست دنبال اون آرامش از دست رفته با فرد جدیدی آشتا بشید ؟ یکبار که این کارو کردید... همسر شما هم مشکلشون وابستگی بیمارگونه هست نه دوست داشتن چون با توجه به رفتارهایی که از خودتون توضیح دادین چندان آدم دوست داشتنی برای ایشون نبودید...و اماننننن از این مدرک تحصیلی ما که هر چی بالاتر می ره متاسفانه بدتر همه چیو خراب می کنه و فکر می کنیم حالا دیگه لیاقتم چیزی بیشتره! می خوایم بزنیم بشکنیم بتازونیم که انتقام همه ی اون شب بیداری ها رو بگیریم! همسر شما و شما هردو به روانشناس احتیاج دارید هردو...ایشون برای اینکه بدونه دوست داشتن کسی بیشتر از خودمون بیماریه و شما برای اینکه بدونید آرامش رو به عنوان ی فرد مستقل باید در زندگی به دست بیارید و هیج کس واسطه ای برای رسوندن شما به این آرامش نیست...و من سوالم اینه اگر همسر شما به دنبال آرامش از دست رفتش با مرد جدیدی آشتا بشه واکنش شما چیه؟

  15. 3 کاربر از پست مفید هم پرواز تشکرکرده اند .

    هم پرواز (یکشنبه 10 مهر 90)

  16. #80
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 11 آبان 90 [ 00:16]
    تاریخ عضویت
    1390-6-18
    نوشته ها
    40
    امتیاز
    1,482
    سطح
    21
    Points: 1,482, Level: 21
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    47

    تشکرشده 48 در 18 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: شرح پریشانی من

    نقل قول نوشته اصلی توسط maryamp
    دنیای عجیبیه...متاسفانه چیزی که حقیقت نیست اما ی واقعیت تلخ هست اینه که :بدی جذابیت می آره! اینو قبلا هم گفتم...بارها این جمله رو شنیدیم که: با اینکه خیلی باهام خوبه و مهربونه اما نمی دونم چرا دوستش ندارم...و این جمله: که نمی دوونم چرا با اینکه اینهمه بدی کرده و آزارم داده نمی دونم چرا هنوززززز دوسش دارم!
    بله واقعیت اینه ما در رابطه هامون عاشق موش و گربه بازی هستیم بیشتر تا عاشق رابطه...اون چه که اسمش رو ترحم به همسرتان می گزارید چیزی جز بهره کشی نیست...ایشون کارهای خونه...بچه داری ...شستن لباسهای شما ...گریه و زاری و محبت و وابستگی یه شما و شما ، محبت شما...آغوش شما ...توجه شما مال اون خانوم...
    منصفانس نه؟ خوب شما جای زره رزه آزار دادن و نابود کردن همسرتان یکباره خلاصشون کنید ...و اون خانوم رو بعد از طلاق به همسری بگیرید...اینجور همسر شما هم مردی دیگر رو تجربه خواهد کرد که مسلما خیلی بیشتر از شما به درد ایشون خواهد خورد...
    و اون خانوم هم بفهمه که همسر بودن چه سخت و معشوقه بودن چه آسونه...
    یادتون نره در آینده به بچه تون یک چیز رو بگید : گه پدرتون آدمی بود که عاشقانه با مادر تون شروع کرد...عاشقش کرد ...همه چیزش شد اما یکباره فهمید دیگه عاشقش نیست و همه ی اون چیزهایی که بهش داده بود رو ازش گرفت...مادرتون هنوز همون آدم بود ...اما پدرتون توی روزهایی که رفت و اومد شد ی آدم دیگه که دیگه فقط به لذتش فکر می کرد و اتفاقا عاشق آدمی شد که از قضا اونم دنبال لذتش بود...آشفته بازاری که هرکس دنبال لذت بردن بیشتر از زندگی و در اون آشفته بازار مادرتون تنها کسی که از این لذت ها سهمی نداشت...و بگید که آیا روزی رسید که اون خانوم جدید هم دیگه لذتی براتون نبود و جاش رو به کدوم نفر سوم داد...و اینکه چند نفر در زندگیتون قربانی شدن تا شما به لذت و آرامش گم شدتون برسید...آرامشی که قراره شما در خودتون پیدا کنید نه در دیگران و به واسطه ی دیگران...حق و حقوق همسرتون رو کامل بدید و جدا بشید و ...شما دیگه به درد همسرتون نخواهید خورد ...

    همسر شما اجتماعی هست و اینکه روابط شمارو کنترل یا محدود می کنن دوست عزیز درصدیش مقصر خودتونید که انسان قابل اعتمادی نبودید...همسر شما از کجا بدونه شما هر روز قرار نیست دنبال اون آرامش از دست رفته با فرد جدیدی آشتا بشید ؟ یکبار که این کارو کردید... همسر شما هم مشکلشون وابستگی بیمارگونه هست نه دوست داشتن چون با توجه به رفتارهایی که از خودتون توضیح دادین چندان آدم دوست داشتنی برای ایشون نبودید...و اماننننن از این مدرک تحصیلی ما که هر چی بالاتر می ره متاسفانه بدتر همه چیو خراب می کنه و فکر می کنیم حالا دیگه لیاقتم چیزی بیشتره! می خوایم بزنیم بشکنیم بتازونیم که انتقام همه ی اون شب بیداری ها رو بگیریم! همسر شما و شما هردو به روانشناس احتیاج دارید هردو...ایشون برای اینکه بدونه دوست داشتن کسی بیشتر از خودمون بیماریه و شما برای اینکه بدونید آرامش رو به عنوان ی فرد مستقل باید در زندگی به دست بیارید و هیج کس واسطه ای برای رسوندن شما به این آرامش نیست...و من سوالم اینه اگر همسر شما به دنبال آرامش از دست رفتش با مرد جدیدی آشتا بشه واکنش شما چیه؟
    سلامی دوباره
    نوشته ها و نظرات تان را چند بار خواندم و مرور کردم؛قضاوت شما درباره دست کم درباره آن خانم با واقعیت موجود، فاصله ای عمیق و بسیار داشت چرا که بارها یادآور شدم که حضور ایشان در زندگی اکنون من ذهنی است.بنابراین ایشان نقشی در زندگی من ندارند چه رسد به قول شما معشوق بودن و درآغوش بودن و...

    اما سوال پایانی شما:
    قطعا این رو خیانت در نظر می گیرم و سعی نمی کنم نسبت به این موضوع بی تفاوت باشم و دوست دارم همسرم دست کم به من به عنوان کسی که به باور شما به زندگی و تعهدش خیانت کرده نگاه کند و برای خودش و شخصیتش احترام بیشتری قائل شود.
    نمی دانم چرا به جسدی از من هم راضی شده؟!


 
صفحه 8 از 10 نخستنخست 12345678910 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:00 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.