بئاتریس عزیز داستان زندگیت رو خوندم.باور نمی کنی مو های تنم سیخ شدن.چقدر احساس شباهت در زندگیمون کردم.واقعا متاسف شدم،هنوز صورتم از اشک خیسه که برات می نویسم.خیلی برا خودم نگران شدم.بئاتریس من می ترسم ،خیلی.می ترسم با همسرم برم زیر یک سقف و منم مشکلاتی شبیه شما داشته باشم زندگیم رنگ آرامش به خودش نگیره.اگر قراره این جور بشه احساس می کنم گذشت و عشق من بی فایده بوده و یکی دو سال دیگه من حسرت روزا و فرصت هایی که از دست دادم می خورم.واقعا نمی خوام این جوری بشه.نمی دونم باید چی کار کنم؟کاش کسی می تونست منو راهنمایی کنه.تو صحبت های اخیرمون که با شوهرم داشتیم اصلا هیچ گونه محبتی ازش ندیدم گرچه قبلا هم خیلی کلامی به من محبت نمی کرد.امروز که با من تماس گرفت بعد از اتمام تماسش کلی گریه کردم وتا الان خواب به چشمم نیومده.احساس کردم که اصلا دوستم نداره.آیا راهی هست که من بفهمم دوستم داره یا نه؟خیلی واسه آینده زندگیمون نگرانم.واسه خودم نگرانم.آیا شوهرم که این همه دوستش دارم ارزش این همه عشق رو داره؟امروز احساس کردم دیگه نباید دوستش داشته باشم.این حس اعصابمو به هم ریخته.
لطفا منو راهنمایی کنید می خوام هر کاری که درست و ممکنه برا جلوگیری از خراب شدن زندگیم انجام بدم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)