1- چون در خانواده ای آرام و درست پرورش یافتم دیدِ من از ازدواج ، ازدواج پدر مادرم بود پدرم آدم آرام و خوبی بود وقتی از مادرم می پرسم میگه هیچ مشکلی با هم نداشتند واقعاً عاشقش بوده (پدرم فوت کردند) منم فکر می کردم با مردی که دوستش دارم همین زندگی آروم را خواهم داشت یا به ازدواج هایی که در اطرافیانم بوده (بیشتر در فامیل خودم) می دیدم ازدواج های موفقی بودند.
موانع : من گذشته ها رو فراموش کردم بخشیدم ولی در حال حاضر عدم تعادل روحی شوهرم منو آزار می دهد از این بابت هست که می گم آرامش ندارم هر لحظه اضطراب دارم مثلاً وقتی به محل کارم زنگ می زنه میدونم می خواد بحثی وسط بکشه یا می خواد سر موضوعی الکی گیر بده و بیشتر ترسم از ناحیه فرزندم هست که اگه روزی کار ما به طلاق بکشه بچمو به من نده
2- در حال حاضر اغلب اوقات حرف خاصی نداریم چون همیشه ترس از اینکه بخواد حرفه خودشو تحمیل کنه باعث شده زیاد باهاش مشورت نکنم / مشکلاتی که دارم روی سکس هم تاثیر داشته بیشتر اوقات یکطرفه است
3- در 21 سالگی ازدواج کردم خام و بی تجربه بودم ولی واقعاً شوهرم را دوست داشتم و تصورم از ازدواج چیز دیگه ای بود
4- چون دوستش داشتم و آدم خوبی بود فامیل بودیم (پسرعموی پدرم هستند)
5- کاملاً ناخواسته الان 29 سال دارم و در سن 26 سالگی بچه دار شدم
6-از ابتدا با مادرشوهرم زندگی کردم اون زمان تابع حرف مادرش بود در صورتی که در دوران عقد خودشو جور دیگه ای نشون می داد یکبار هم قرص خوردم از دستش چون می خواستم به من توجه کنه (این کارم از روی نفهمی بود) بعدش شوهرم رفت سراغ یک خانم و مدتی رابطه داشت از اون به بعد هم من دیگه اعتمادی بهش نداشتم همش شک و شک وشک تواماً رفیق بازی با دوستان مجرد شیطنت هایی که به گوشم می رسید خانم بازی و .. وحالا که شک دارم چیزی مصرف میکنه
7-چون الان دیگه تعادل نداره تعادل روحی گیر دادن شدیداً عصبانی می شه و چون فکر می کنه تا حالا هر کاری کرده من هیچ عکس العملی نشون ندادم از جدایی می ترسم این دفعه تهدیدش کردم برای اینکه بگم دیگه بریدم با وجودی که بچه دارم
8- کارش آزاده - تعمیرات ماشین های اداری / 30 سال/ دیپلم
9- خیر
10- خودم به مشاوره مراجعه کردم همان سال های اول زندگی بعد از اینکه من قرص خوردم، کل زندگی مو تعریف کردم از خوبی ها از بدی ها هر دومون و جوابی که به من دادند : همین الان از این آدم جدا بشی بهتره تا اینکه 40 سالت بشه و دوتا بچه داشته باشی و تازه به این فکر بیفتی ولی بازم من موندم و گفتم درست می شه . ولی هیچ وقت قبول نکرد با من به مشاوره بیاد
11- با صداقت / آرام/سر به راه
12- نمی دونم چه باید جواب بدم








علاقه مندی ها (Bookmarks)