با سلام خدمت دوستان خوبم
ازتون به خاطر راهنمايي هاي ارزنده تون متشكرم . ولي باور كنيد خانواده من آدماي بي آزاري هستند كه تا وقتي خودم زبونم باز نشد و دردم رو نگفتم چيزي به روم نياوردند .حالا هم حرفي نمي زنن و مشكل واقعي من وابستگي بيش از حد شوهرم به منه كه اصلا" نمي تونه باور كنه من شخصيت مستقل دارم با علايق و ارتباطات مستقل. به طوري كه حتي براي انجام كارهاي خانه هم بايد از او اجازه بگيرم و تنها اجازه شستشوي ظرفها را دارم و مثلا" اگر مرا در حال مرتب كردن كمد ببيند انقدر سرو صدا مي كند كه چرا اينكار رو مي كني .لازم نيست .خودم مرتب مي كنم كه من از كارم پشيمان مي شوم .البته دلم نمي خواهد بگوييد از روي دوست داشتن اين حركات را انجام مي دهد . يك جورايي نا خواسته استقلال رو ازم گرفته ولي من مدتيه كه ديگه به حرفاش اهميتي نمي دم و كار خودم رو انجام ميدم . راستي در جواب حرفش كه پرسيد چرا مرا از رابطه با خانوادت منع كردي؟ بهش گفتم تو كه خانواده من رو قبول نداري و مدام تحقير مي كني .چرا دوست داري با اونا رفت و آمد كني .با اينكه به خودم خيلي محبت مي كنه و چيزي برام كم نمي زاره به دلايلي كه ذكر كردم با اينكه خيلي دوستش دارم ولي بيشتر به چشم يه دشمن به او نگاه مي كنم تا يه همسر دلسوز . البته خودش هم اينو مي دونه . و ازم توقع داره با اين همه رفتار ضد اجتماعي باز هم كنار او باشم تا مقابل او . يعني وقتي داره از كسي انتقاد مي كنه يا كسي رو بي جهت زير سئوال مي بره و كوچك مي كنه منم ازش حمايت كنم .به نظر او همه به زندگي عاشقانه مون حسادت مي كنند و چشم همه شور است و براي خودش هم هزار تا توجيه مياره. به نظر شما براي اينكه زندگي بهتري داشته باشم تا حدودي تصديقش كنم و به قول خودش كنارش باشم و يا پيشنهاد ديگري داريد.