[color=#800080]در پاسخ به سوالات برادر عزیزم آقای ابراهیمی
1- مرحوم ناصر عبداللهی
2- شنا
3- بله گاهی هم به قول آنی عزیزم دوربین رو به سمت خودم بگیرم
4- تبریک روز مادر از دخترم
5- خدا
6- کتابی با عنوان اطلاعات عمومی خریدم که از لوله اب تا زرشک رو توش توضیح داده
7- وقتی دروغ میشنوم
8- کتابهای خوبی که خوندم زیاد هستند ولی اخرین کتابی که به نظرم خوب و کاربردی بود و روی من تاثیر داشت کتاب " آیا تو آن گمشده ام هستی "
9- هدیه تولد 9 سالگیم که یه بسته مدادرنگی 36 تایی بود و مادرم به من هدیه داد تا الان هم نگهش داشتم و یادگار عزیزی است برایم
10- به گفته خانواده و دوستان " دلمه بادمجان"
11- یه اقایی میاد خونه و به خانمش که تولدش بوده میگه بیا جلوی پنجره
بعد از پشت پنجره یک پژوی 206 قرمز رنگ رو نشونش میده و میگه این پژو رو می بینی جلوی در پارک شده ؟
خانمش ذوق می کنه و میگه اره
میگه من یه شال برات گرفتم همرنگ همین پژو
12- به میزان بسیار زیاد کلا پس از امدن به این تالار تفکراتم نسبت به زندگی و نوع برخوردم با مشکلات عمیقتر شده و سعی میکنم دیگه سطحی نگر نباشم
13- به خیلیهاشون نرسیدم و اونم به خاطر تصمیمات اشتباه و کم کاری خودم بوده فقط همیشه در ارزوهام دختری با این خصوصیاتی که الان دارم داشتم و اونو خدا بهم داد و به این ارزو رسیدم
14- به علم و معنوایت زیاد اما گاهی از منطق دور میشم
15- پستهایی که دوستان در تاپیکهای سرگرمی میزنند برام جالبه مثل باغ همدردی
16- محمد ابراهمیمی در دنیای پاک و زبیابی مانند کودکان زندگی میکند
خانم داملا: زنی که توانست بر احساس بخاطر حفظ زندگیش بگذرو موفق شود
17- خانم f-z
18- مثل سری های قبل 20
19- اهنگ میم مثل مادر
20- با خدا باش پادشاهی کن
بی خدا باش هرچه خواهی کن
در جواب به سئوالات خواهر عزیزم داملا جان:
1- از سعی تا عمل خیلی فاصله هست اما همیشه سعی کرده ام منطقی باشم اما هنوز هم کاملا نتوانسته ام به خواسته ام برسم گاهی احساساتم بر منطقم چیره میشود
2- قابل توصیف در یک جمله نیست کلا مادر " کسی که مثل هیچکس نیست "
3- چون به طلاق رسیدم اون اوائل بسیار پشیمون بودم از اینکه چرا بعد از 10 سال که بچه دار شدم و دخترم 5/2 ساله که شد طلاق گرفتم و بسیار دلگیر بودم اما فهمیدم که در هر کاری حکمتی وجود دارد دخترم حس زندگی را برایم دوباره زنده کرد و تلاش به خاطر او مرا از افکار بیهوده پس از طلاق و افسردگی نجات داد
4- بله
5- ابراز عشق نامحدود به همسرم و فداکاری بیش از حد
6- چون اطلاعاتم کم است
7- روزی که مادرم فوت کرد و حس کردم خیلی تنها و بیکس شده ام
8- دخترم و حس مسئولیتی که نسبت به تربیت و بزرگ کردنش داشتم
9- چون احتمال اینکه هرگونه سئوال پرسیده شود چه سوال شخصی و چه سئوال عمومی و از انجائیکه ناگزیر به پاسخ دادن هستند و شاید دلشان نخواهد پاسخ دهند ولی چون شرکت کرده اند مجبور به دادن پاسخ می شوند و این وجه قضیه جالب نیست برایشان ( البته این نظر من هست شاید اصلا درست هم نباشد)
10- من برخلاف مادران دیگر که حس شادی و خوشحالی دارند احساس من همه ترس بود از مسئولیت بزرگی که باید برعهده میگرفتم
11- بعد از 10 سال من ترسیده بودم از اینکه شاید بچه دار نشویم و هیچوقت همسرم به من نمیگفت مرا طلاق خواهد داد بلکه همیشه با وجود رفتارهای بدی که داشت میگفت هیچگاه حاضر نیست از من جدا شود من اصلا تصورپیشنهاد طلاق را هم از سوی ایشان نداشتم ضمنا کمی اخلاقش بهتر شده بود و وضع مالی ما هم همینطور فکر میکردم شرایط برای بچه دار شدن و احساس مسئولیت برای شوهرم به عنوان پدر باعث بهتر شدن زندگیم خواهد شد همه اینها دلائل من برای اصرار به بچه دار شدن بود
[size=large]
برادر عزیزم اقای baby
نوبت به جواب من به سئوالات شما رسید ولی اول از همه از روحیه طنزتون و کل کل کردنتون خوشم میاد و وقتی پستهای حاوی این موضوعات شما رو میخونم کلی مسرور میشمبرای تنوع و تغییر فضای تالار خوبه دستتون درد نکنه
1- تا مدتی قبل در حال رهایی بودم ولی الان در این شرایط در این زمان و در این موقعیت کاملا رها هستم
2- منم با شما موافقم صددرصدمنم نتیجه تحقیقاتم با شما یکی بود ولی حالا اینو بگو اول من به این نکته بزرگ علمی رسیدم یا شما
3- اگر از من بپرسی هرکدوم در جایگاه خودشون بد هستند اما به نظر من بدترین خیانت هست چون عاملی میشه برای سردشدن توی زندگی و اون هم عاملی میشه برای یا طلاق و یا سوختن و ساختن
4- همه خاطراتم خوب بوده ولی وقتی دوست عزیزم بالهای صداقت جواب پیامم رو داد و راهنمائیم کرد و مطالبی رو گفت که بینهایت خوشحال شدم و شد برای من یه خاطره خوب و به یادماندنی
5- خصوصیتی که همه میگن معصومیت چهره ام هست بطوریکه همسر سابقم به این موضوع بسیار حساس شده بود و همیشه وقتی کسی این خصوصیت منو می گفت زود جبهه می گرفت و نفیش می کرد ( البته ببخشید صریح گفتم میدونم تعریف از خودکردن جالب نیست )
6- ادامه تحصیل میدم تا به خواسته ام برسم و تصمیماتم رو منطقی می گیرم
7- بله بسیار زیاد برای مادرم چون توی سن 21 سالگی ایشون رو از دست دادم و بسیار به ایشون وابسته عاطفی بودم
8- مورد اول را انتخاب می کنم خاطرات قدیمی را دلم میخواهد فراموش کنم چون تلخیهاش بیشتر از شیرینی هاش بودهاگر چه این خاطرات به مرور زمان کمرنگ میشوند اما از بین رفتنشان بعید است
9- در مورد من نه همیشه اول چالش رو گذروندم بعد حقیقتش رو فهمیدم
10- گاهی بله بطوریکه عقیده پیدا میکنم ذهن ناخوداگاهم ترسهایم را جذب کرده و به ظهور رسانده
11- خیلی از مسائل 5 سال پیش برایم حل شده است و نسبت به آنها حساسیتم را از دست داده ام
12- وقتی که با مادر و پدر و دو برادرم به مشهد رفتیم چون ما همیشه با مادرم مسافرت می رفتیم از اینکه پدرم هم همراه ما بود این خاطره برایم فراموش نشدنی بود
13- مثل دیروز که با دخترم به پارک رفتیم و احساس شور و هیجان او به من نیز منتقل شد و سرزنده شدم و یک آن رفتم به دوران کودکی خودم
14- حالا هم میشه اگه تلاش کنم دیگه نمی گم پس کی ؟ میگم همین حالا چون میتونم و میشه
15- این سئوال شما جواب درست ویا غلط ندارد درست است که به خواسته هایم نرسیده ام اما این دلیل بر این نمی شود که همه چیز را هم از دست داده باشم
15- بله برایم اتفاق افتاده








برای تنوع و تغییر فضای تالار خوبه دستتون درد نکنه


پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)