سلام جناب lordhamed
سلام
مدیریت چه حسی داره؟
حس مسولیت
صورتی بودن چه مسولیتهایی رو رودوشتون گذاشته؟
نظم ، آرامش ، و .......
چرا برای اعضا پستی نمیگذارید؟
چرا اتفاقا این کار رو انجام می دم ، البته در بعضی از موضوع ها دوستان دیگر واقعا جواب ها و راهنمایی های خوب و عالی میکنند .
چقدر طول کشیدسوالای کنجکاو روجواب بدید؟
همون اندازه ای که برای شما یا سایر دوستان طول کشید.
بعدمدتهابرگشتید،مدیرهم شدید،چقدر برای شناختن اعضای جدیدتلاش کردید؟
تا حد لازم تلاش خودم را کردم و در این مدت هم با کاربرهای تالار کم و بیش آشنا شدم.
تاچندسال دیگه قصد ازدواج دارید؟
ازدواج از نظر من یک اتفاقه ؛ اصلا براش وقت نمیشه تعیین کرد باید اون لحظه پیش بیاد .....
اما در کل عجله برای ازدواج ندارم
واقعا نظرتون اینه که کیوان خلاقه وکنجکاوشلوغ کار؟
کیوان خلاقه مگر نیست ؟ کنجکاو متخصص هم هست
تو پست بالایی نوشتید که باهوش ترین فردتالارخودتونید،چه اعتمادبه نفسی!!!! واقعا اینطوره؟،
بله ؛ اعتماد به نفس خوبی دارم و البته باهوش هم هستم
به نظرتون چرا همه پررنگ ها توصندلی داغ شرکت نمی کنند؟
واقعا چرا ؟
دلتون می خواست 200 سال پیش به دنیا میومدید؟
بله ؛ من همیشه عاشق این موضوع بودم حداقل یه خوبی که داشت تا حالا ازدواج کرده بودم
یکی می گفت:بالاخره یک روز انسانها به دست ساخته های خودشون(پیشرفت تکنولوژی)نابودمیشن،درسته؟
پادشاهی بود که صاحب فرزند پسر نمی شد و برای تاج و تخت خود همیشه دنبال راهی برای پسر دار شدنش بود .
و به خواست خداوند ؛ پسر به او عطا شد .
پس از به دنیا آمدن پسر ، 7 شب و 7 روز به دستور پادشاه به کل رعیت غذا و میوه و شیرینی داد ...........
بعد از چند روز پادشاه خواب دید و آن را برای وزیر خود تعریف کرد ، وزیر تعبیر خواب شاه را پرسید و با حالتی نگران ؛ به شاه گفت : فرزندش شما به وسیله یک جسم تیز که تازه اختراع شده به اسم چاقو خواهد مرد .
....
......
.........
پادشاه دستور داد تمام چاقو هایی که در این شهر بود را جمع کنند و دیپر هیچ کس حق استفاده از آن را نداشته باشد.
.....
.......
..........
پسرک ، هر روز بزرگ و بزرگ تر می شد ...... این موضوع مردن رو کم کم همه فراموش کرده بودند .....
اینک پسرک ؛ تبدیل به جوانی برومند شده بود و پدر از داشتن همچین پسری افتخار میکرد ...
روزی پسر به شکار رفت و در بعد از شکار در بیشه ، هندوانه طلب کرد و با کوبیدن سنگ بر آن قصد شکستن آن و خوردنش را داشت در این حد رهگذری غریب از آن شهر میگذشت که چشمش به این جوان افتاد ......
به او گفت پسرم چرا این کار را میکنی ، چاقو اختراع شده و راحت تمام هندوانه را برید و یک تکه از آن را که در سر چاقو گذاشته بود به پسر شاه تعارف کرد ....
مرد جوان از این کار بسیار لذت برد و از رهگذر تشکر کرد و هنگامی که هندوانه را روبروی دهانش آورد ؛ عطسه ای کرد و چاقو در دهانش فرو رفت و مرد .............












پاسخ با نقل قول





من فرصت سوزی زیاد کردم
علاقه مندی ها (Bookmarks)