دقیقا موافقم. چون قبلا توی رابطه به مشکل بر خوردم، می دونم که تا تعهد رسمی وجود نداره نمی شه به هبچ چیز اطمینان کرد.نوشته اصلی توسط hamed65
بزارید بیشتر بگم. ایشون حدود دو سال پیش با یکی می خواسته ازدواج کنه ولی سر مهریه به توافق نمی رسن و همه چی تموم می شه. توی این مدت تصمیم می گیره که خودکشی کنه. ولی به قول خودش یه سری کارهای نیمه تموم داشته که باید انجام می داده. در این حین اردیبهشت امسال با من آشنا می شه. از همون اول رابطمون اصلا در حد اینکه عاشقانه باشه یا دوست دختر و دوست پسری نبود. یه دوستی ساده. تا سه روز پیش که بهم گفت می خواد... منم سریع خودم رو بهش رسوندم و تا الان تونستم با بودنم نزارم خودکشی کنه. حتی تو این سه روز نماز می خونه و برای نماز صبح بیدار می شه. ولی می گه به پوچی رسیدم. می گی هیچ امیدی نیست. می گه هیچکس نیست که دوستش داشته باشم یا دوستم داشته باشه. منم ترسیدم بگم دوستش دارم. ترسیدم با این حرف امیدی بهش بدم که در آینده خیلی نزدیک نا امید می شه. چون ازدواج من با اون تقریبا غیر ممکنه. اون 4 سال بزرگتر از من هستش و خانواده من هیچوقت اجازه این وصلت رو نمی دن. یه نکته دیگه. به گفته خودش اومدن من توی زندگیش باعث شده که 4 5 ماه از فکر خودکشی بیاد بیرون. ولی دوباره تصمیمش رو گرفته. ایشون لیسانس داره فوق قبول شده امسال، وضع مالی خانوادش خوبه، کار می کنه در آمدش خوبه، می خواد بوتیک بزنه. ولی خب از طرف خانوادش بخصوص مادر و خواهر بزرگش تحت فشاره برای ازدواج. 24 سالشه. ولی پدرش پشتیبانش هست. این گفته نمی خوام ازدواج کنم، پدرش گفته باشه تا هروقت خواستی بمون پیش خودمون، ولی صلاح نمی دونم دیگه کار کنی یا درس بخونی. کلا دختر شادی هستش. یعنی اینقدر شاد که تا سه روز پیش من نمی دونستم همچین چیزهایی توی فکرشه. البته در مورد مردها هم بد بین. به قول خودش نمی تونه قبول کنه بخاطر پول با یک مرد بخوابه. البته منظورش اینه که وقتی ازدواج می کنی مرد پول میاره تو خونه و اون باید در عوضش... و من هرکاری کردم نتونستم بهش بفهمونم که همه ی مردها اینجوری نیست. هستن مردهایی که اصلا اینجوری نیستن. بعد اینکه فروید می خونه. جامعه شناسی و روان شناسی خیلی دربارشون مطالعه داره. به فمنیسم گرایش داره. شعر می گه. داستان می نویسه. خلی دختر اکتیوی هست. کارهایی می کنه که من با وجود پسر بودنم تنبلیم می شه انجام بدم. 3تاخواهرن دوتا برادر که خودش و برادر کوچیکش ازدواج نکردن. یعنی یکی مونده به آخری هستش.
به نظر من از من بیشتر دلیل برای امیدوار بودن و زندگی داره. ولی نمی خواد قبول کنه.
در مورد روان شناس، فعلا که کوتاه نیومده و می گه فقط و فقط نعش من از این در می ره بیرون. زندم نمی ره بیرون. برا همین یه لحظه ام تنهاش نمی زارم. اینکه بیاد اینجا بنویسه، نمی دونم. به گفته خودش نمی خواد هیچکس بفهمه. حتی اگه الان بفهمه من دربارش به کسانی چیزی گفتم ممکنه کار احمقانه ای بکنه. ولی سعی می کنم کمکم نرمش کنم تا بیاد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)