از همدردی همگیتون ممنونم...
tasnime_elahi عزیز راجع به مادرش چه توضیحی بدم؟ فقط یه چیز شبیه معجزه یا لطف خدا میتونه نظر اونو برگردونه
تصمیم داشتیم بدون رضایت مادرش ازدواج کنیم اما وقتی تا مرز سکته رفت پشیمون شدیم چون فکر می کنم سلامت
مادرش مهمتر از عشق ماست. از مدل راه رفتنم اول ایراد گرفت که برطرفش کردم با فیزیوتراپی اما دردش پول بود .
وضع مالیشونم مثل خودمونه اما تا هرکی میرفت طرفش واسه صحبت جار و جنجالی راه مینداخت که نگم بهتره. با
ازدواج پسر دومشونم مخالفت کرد. کلا دوست نداره پسرا خودشون انتخاب کنن وگرنه با من مشکلی نداره. هر 2 تا
پسر تصمیم دارن دیگه ازدواج نکنن. رو تصمیمشونم تاحالا موندن. ما باهم همکار بودیم بعد هم تیمیم بود تو ورزش و
بعد هم شریکم شد تو شرکت. نیمه گمشدم بود. آدم خوب کم نیست اما مثل اون دیگه واسه من نیست. آخه هر
آدمی 1 نیمه گمشده داره و بی اغراق نیمه گمشدم بود. بعد اون خواستگار کم نداشتم اما به 2 دلیل ردشون کردم
1- اصلا با وجود اخلاق خوب و موقعیت خوب هیچ کدوم معیارها و اهداف منو نداشتن و فقط دنبال یه زندگی ساده
بودن اما دید من به زندگی یه چیز روزمره و ساده نیست ، من دنبال یه همراه ، همپا و همسفرم
2- اگه با یاد اون با کس دیگه ازدواج کنم به اون آدم که باهاش ازدواج کردم خیانت کردم.





... ارتباطم باهاش قطعه اما گاها به دلیل مسائل شرکت دوست مشترکمون 
اما این تاخیر بی حکمت نیست...

علاقه مندی ها (Bookmarks)