RE: این زندگی داره نفسم رو بند میاره...هیچ وقت دوستم نداشته!

نوشته اصلی توسط
rezvan
در اتاقش باز بود همون دم در بهش گفتم غذاتو بیارم یا میای سر میز؟همونجور که سریالو نگاه می کرد گفت:یه بار جوابتو دادم.منم بش گفتم یه عالمه غذا درس کردم این طوری باید بریزمش دور.تا اینو گفتم عصبانی شدوگفت که منو با سطل زباله اشتباه گرفتی خانوم!برو بیرون درم ببند
میگه خانوم؟!!می بینین تورو خدا؟
آمپرم زد بالا خواستم بیام بیرون گفت درم ببند منم درو کوبوندم...از داد زدناش متنفرم.الانم گرفته خوابیده
می دونم که ناراحت بودی اما
عزیزم شما فکر می کنی اینجوری مشکلت حل می شه؟
اینجور که شما عمل کردی به نظرتون بویی از محبت و دل نرم کردن توی رفتار و گفتارتون مشاهده می شه؟ خودتون بگید.
شما با غرور و دلی پر از کینه رفتید جلو برای همین غرورتون شکسته شد اما اگر با محبت و برای نرم کردن دل شوهرتون رفته بودید جلو،و نتیجه احتمالا این نبود.
به هر حال این گذشت ولی اول با خودتون رو راست باشید. ایا می خواهید دل شوهرتون نرم بشه و بتونید لحظه های شادی رو با هم در زندگی تجربه کنید؟
هر آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند
و هر آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند
علاقه مندی ها (Bookmarks)