به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 123

Threaded View

  1. #11
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: زندگی جدید سبکتکین

    مي دونستم بعد ماه رمضون سر و كله شوهرم پيدا ميشه . امروز زنگ زد و كلي جيغ و داد و فرياد كه چرا رفتي دادگاه تجديد نظرو درخواست مهريه دادي ؟ من كه گفته بودم قسطي مي دم . منم بهش گفتم من از مادرت خواستم كه بهت بگه تا با من تماس بگيري . مي خواستم تكليف همينو مشخص كنم . ولي تو زنگ نزدي . گفت همين فردا برو و درخواستتو پس بگير . منم خودم مي رم محضر اين هفته دنبال كارا .
    بهش گفتم من ازت انتظار داشتم به خاطر اين همه سال كه كنار هم زندگي كرديم و به خاطر اينكه من اين 8 ماه واقعا رو خودم كار كردم نه يه سال نه يه ماه نه يه هفته فقط يه روز برگردي و ببيني چيزي تغيير كرده يا نه اگه خودت خواستي اين يه روزو تمديد كن .
    انقدر مسخرم كرد و داد و بيداد كرد كه خدا مي دونه . بهم گفت نه خدا ميشناسم نه پيغمبر نه هيچكس ديگه . هيچي هم برام مهم نيست .
    چون يه مقدار تو پول خريد خونه كمكم كرده مي گفت كه انتظار داشته خونه رو بفروشم و اون يه مقدارو بهش بدم كه بره يه جايي بيره براي زندگي . منم بهش گفتم من كه از اول هم همش اصرار مي كردم كه برگرد فكر نمي كردم انقدر بي معرفت باشي . گفت ديگه حرف نزن .
    همش مسخرم كرد و من خورد تر از هميشه . نمي دونم چرا از خدا انتظار معجزه داشتم نمي دونم چرا ...
    فكر مي كردم شايد يه فرصت ديگه بهم بده واسه جبران ولي ...
    نمي دونم چرا گريه نمي كنم .... نمي دونم چرا .... شايد الان تو شوكم ... شايدم چون پذيرفتم كه هر چي خدا بخواد اتفاق مي افته چه خوب و چه بد ....
    دلم كه اندازه يه دنيا گرفته ...قلبم تند تند مي زنه و دستم مي لرزه ولي گريه نمي كنم ....
    شايد به خاطر اينه كه 8 ماهه نديدمش و ديگه هيچ چيز مشتركي ندارم باهاش يا شايدم ...
    مردا چقدر زود همه چي يادشون مي ره ... چقدر وقتي بخوان بي عاطفه شن وحشتناك مي شن ...
    مگه ما چقدر زنده ايم كه انقدر از هم كينه به دل مي گيريم ...
    پس چرا من ازش متنفر نشدم هنوز ....
    با چه احساساتي زندگيمونو شروع كرديم و حالا چي شد ...
    آهاي مجردا چشماتونو باز كنين ... احساساتي نشين .... عاقبت منو ببينين ....رعنا جان كه دلت براي دوست پسرت لك زده و نمي توني اين 6 ماه دوريشو تحمل كني من آينده خود توام .... با يه دنيا غم تو دلم و آرزوي مرگ واقعا كه اگه خدا بهم لطف كنه خوشحال مي شم .

    جوري باهام حرف مي زد انگار اصلا همديگرو نمي شناسيم . تنفر و بي خيالي از همه كلماتش مي ريخت . و من بهترين سالهاي جوونيمو پاش دادم . بهترين سالهامو كه ديگه برنمي گرده .

    كاش خدا مي تونست پايين بياد تا سرمون بزاريم تو بغلشو يه دل سير گريه كنيم .

  2. 10 کاربر از پست مفید saboktakin تشکرکرده اند .

    saboktakin (شنبه 30 مهر 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 16:18 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.