برادر گرامی آقای Sci حقیقتا لذت بردم. واقعا لطف کردین و وقت گذاشتین برای پاسخ دهی .چند نکته رو بگم....
دوستم یک سال از من بزرگتر بود(مجرد) و من میدونستم با پسری هم رابطه داشته (سکس)و دوستی شون قطع شده و خواهر کوچکتری داره که ازدواج کرده و دو تا بچه هم داره ،بعدا فکر کردم واقعا شاید قصدش به هم زدن زندگی ما وگرفتن شوهرم باشه چیزی که بعد ها هزار بار از دهن شوهرم هم شنیدم. نه هوس باز نیست. همدیگه رو هم خیلی خیلی دوست داریم. اون زمان که این مساله پیش اومد ما خیلی بحث داشتیم منم به شدت تنها بودم و اگر میتونستم شاید منم میرفتم یه جا خودم رو خالی میکردم کاری که همسرم میخواست بکنه و با دوستم دردل کنه.اانقدر اون جریان برامون سنگین بود که دیشب که اومدم اینجا درموردش نوشتم وقتی خوابیدم خواب دیدم دوستم اومده با شوهرم میخنده و میگن ما هنوز با همیم!!....اما تلنگر خوبی برامون بود و همسرم فهمید به هر کسی اعتماد نکنه
حقیقتش وقتی همسرم به اون دخترا مشاوره میداد من شاغل بودم....حقیقتا و به جرات میگم به هیچی نمیرسیدم نه خونه نه زندگی نه همسر و حتی روزای تعطیل هم سرکار بودم.همسرهم هیچ اعتراضی نداشت اما خودم بعد دوسال اومدم بیرون.
امسال اما اوضاعمون خوب شده.مهربونیم با هم. چند وقته داره میگه اگه تو نبودی من میمردم.خیلی خیلی فشار کاری شدید روشه. خیلی زیاد - کارش هم همش با کامپیوتر و اینترنته و این باعث میشه خیلی شبا من تنها بخوابم و اون بیدار باشه
اما من واقعا به سرو وضع خودم میرسم.واقعا.و واقعا بهش توجه میکنم.که گاهی فکر میکنم بسه انقدر هم نباید باشه. چون سمت های بالای مدیریتی داره مدام میگم مثلا تو انقدر توانا بودی به اینجا رسیدی وگرنه داداشت یه کارمند معمولیه هنوز.ازش کلی تعریف میکنم. هر وقت بهش میگم که تو تکیه گاه زندگیمونی و یا بهت افتخار میکنم هم خوشحال میشه .اینا بوده اما حالا بیشتر شده -منظورم اینه که فکر کنم اعتبار سازی میکنم
-فکر کنم مشکل کار من همون شنونده بودنه که نیستم. مثلا میریم نمایشگاه به من میگه هرچی میخوای بخر با هر چقدر پول.اما اگه خودش بخواد یه کتاب یا سی دی برای خودش بخره که به نظرم ضرورت نداره من مقاومت میکنم که مثلا به دردت نمیخوره .....که یه بار برگشت گفت دوست دارم بخرمش خوب....من لحن حرف زدنم مشکل داره.مثلا میخواستیم افطار بریم بیرون ساعت 7 اومد و شدید خسته بود گفت من استراحت کنم یه ربع بعد بریم بیرون گفتم آخه دیر شده ....و همین باعث دعوا شد که چرا تو میگی دیر شده...من دوست داشتم بگه نه عزیزم دیر نشده میریم حالا ببخشید من دیر اومدم ....اما دعوا شد که تو چرا میگی دیر شده.منم گفتم چون میخواستم استراحت کنی و میدونم خیلی خسته ای گفتم کاش زودتر میمدی بیشتر استراحت میکردی بعد میرفتیم در حالی که واقعا دوست داشتم اون حرف رو بزنه اما نشد....من بد صحبت میکنم
به فکر مادر شدن هستم-همسرم خیلی دوست داره بابا شه-مخصوصا از وقتی برادرش بچه دار شده .اما گاهی فکر میکنم نکنه این بی اعتمادی من به بچه آسیب برسونه یا دعواهامون .اون بچه چه گناهی کرده. مدام من عقب میندازم
-دیشب بهم برگشت گفت نیاز به یه همکار دارم یه خانمی رزومه برام فرستاده که فلانی هست و آشنا هست از نظر تو مشکلی نداره؟من گفتم نه اگه روابط در حد همکار باشه نه!!!و این دوباره باعث بحثمون شد .گفت منظورت چیه...گفتم یعنی پس فردا خانم به مشکل نخوره شما دلت بسوزه بخوای بهش مشاوره بدی اونم بهت علاقمند بشه!!!آقا اینو نگفتم....کلی به همر یخت.شما دخترا چی فکر میکنید. من تو همین یکی مونم.من قبلا مشاوره میدادم فکر میکردم چیزی بلدم اما بعدا فهمیدم چقدر بزای زندگیم بد بوده. دیگه این کارو نمیکنم. نباید تو این طوری حرف بزنی- این طور حرف زدنت من رو اذیت میکنه و اینا-----اگه میشه درمورد همین لحن حرف زدنم راهنمایی ام کنید








علاقه مندی ها (Bookmarks)