sisili عزیز؛ سلام
باور میکنی خانومی؛ همین چند روز پیش به یادت افتاده بودم و اینکه چرا اصلا دیگه خبری ازت نیست؟
خوشحالم حالا که برگشتی با خبرهای خوشی برگشتی!
تبریک میگم بخاطر خونه ی جدید و البته مهم تر از اون تجربه ی دوباره ی مادرشدنت؛ احساسات عجیب و غریبی که هیچ وقت تجربه شون نکردم؛ اما این رو خوب درک می کنم که هر کاری؛ اول اون پر از ترسه! ترس از آینده ی نامشخص! از احساساتی که قراره بهت دست بده و تو به اونها فکر می کنی!
از اتفاقاتی که با یه بار تجربه کردنشون؛ اما باز برات جدیدن و تو احساس می کنی که آیا من توانایی به دوش کشیدن و کنار زدن این احساسات و ترس های عجیب رو خواهم داشت؟
من فکر می کنم شما باید به خودت زمان بدی! باور کنی که میتونی و هیچ وقته هیچ وقت نباید به خودت تلقین بکنی که من تنهام!
چرا احساس میکنی که تنهایی؟ چرا دائم داری به خودت تلقین میکنی که تنهایی و از پسش برنمی یایی!
حتی اگه عملا کسی رو نداشته باشی که از نظر جسمی کمکت باشه؛ اما من میخوام بگم که اولا خودت یه شیرزن هستی که میتونی و از پسش برمیآی! ثانیا! همسرت هم هست و مطمئن باش که خداوند هم همیشه هوات رو داره!![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)