ممنونم دلجوی عزیز راست میگی من خودمم بعضی وقتا ازش میترسم ولی نمیدونم که چطور باید قانعش کنم که تمومش کنیم.میخوام کمی صبر کنم تا قراردادم که تا آخر شهریور برسه و دیگه واسه عقد قرارداد نمیرم پیشش . فکر میکنم شاید بشه اینطوری راضیش کنم ولی خدایی از کار امروزش ازش بیشتر ترسیدم ولی اینم میخوام اعتراف کنم که منم هر چند میدونم حس اشتباهیه ولی خیلی دوستش دارم بعضی وقتا حس میکنم حسی که بهش دارم نمیشه گفت حس عاشقیه .ته دلم حس میکنم چون نه تو خانواده خودم و نه تو زندگی شخصیم حامی نداشتم حس میکنم این کمبود من باعث شده که بیشتر بهش تکیه کنم و خودمم تو جدا شدن تردید کنم .واقعا حسی که بهش دارم یه جور حسیه که نمیشه زیادم بهش حس عاشقی گفت .ولی امروز واقعا احساس خطر کردم و وقتی باهاش حرف میزدم حس میکردم هنوز نمیشناسمش .خدا به دادم برسه ولی بخدا یاد قیافه خودم میفتم که به غلط کردن افتاده بودم به خودم خنده ام میگیره هم گریه ام .واقعا راست گفتن که چرا عاقل کند کاری که بازآید پشیمانی![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)