همزمان كه ما شهرستان رفتيم خانواده برادرش هم كه تو يكي از شهرستانهاي حاشيه تهران زندگي مي كنن و البته همسرم دوستشون نداره و بيبشتر از دو سه بار با هم رفت و آمد نكرديم اومدن اونجا. تازه ماشين خريده بودن و چقدر ذوق ميكردن . تمام عشقشون رو با صداي خيلي بلند ضبط نشون مي دادن . حتي 1 بار به اتفاق اعضاي خانواده اونها من و دو تا خواهر شوهرام رفتيم روستاهاي اطراف براي گردش كوتاه اونقدر صداي ضبط رو بلند كرده بودن كه انگار تو گوشم با طبل مي زنن ولي خوب چيزي نگفتم
ميدونيد اينو مي خوام بگم وضعيت فرهنگشون منو ناراحت و دلسرد ميكنه . اينكه تمام عشقشون گوش كردن هجويات با صداي فوق بلند باشه. اصلا مباحث علمي فرهنگي سياسي و نقد و تبادل نظر هيچي بينشون نيست . وقتي هم كه خواهر برادرهاي بچه دار به هم مي رسن از اينكه بچه من به{ بيرون} ميگه دد يا دردر حرف ميزنن و مي خندن!!
اين فكر كه اگه منم بچه دار شم بچم تو همچين وضعيت فكري قراره بزرگه شه تمام تنم رو پژمرده ميكنه .
به هر حال به دلايل گفته و نگفته بعد از سفر مصمم به جدايي شدم.
راستش از زندگي مشترك خيلي بدم اومده . وقتي اونهايي رو ميبينم كه در صدد ازدواج هستن ضمن اينكه از خدا براشون خوشبختي ميخوام ولي حالم بد ميشه . تمام سختيهاي زندگيم از روز اول برام مرور مي شه كه خدايا اينا تازه اول راهن با اين همه سختي .
حالم خيلي بده كاشكي خانوادم زودتر با جداييمون موافقت كنن. دوست دارم همسرم با يكي مثل خودش ازدواج كنه اون موقع بفهمه با من چيكار كرد. منتظر روزي هستم كه بياد و به خطاهاش اعتراف كنه .
دلم ميخواد از خودم از همسرم از مادر همسرم كه اون رو اين قدر لوس بار اورد از همه عوامل دخيل تو ازدواجمون انتقام بگيرم .










علاقه مندی ها (Bookmarks)