با تشکر از دوستای خوبم
اصلا تا حالا همچین موردی از همسرم ندیده بودم از وقتی این اتفاق افتاده همش سعی میکرد آرومم کنه گفتم نمیتونم دارم روانی میشم اگه خودت بودی با این اوضاع که به من گیر الکی میدی میگی چرا دوش میگیری چیکار میکردی ؟ گفتش که اگه من بودم الآن توی راه بودم که بیام اونجا گفتم پس من باید چیکار کنم ؟
همش میگفتش که میدونم چی میگی و چه حالی داری بهت حق میدم درکت میکنم ولی بهم اعتماد کن بهم شک نداشته باش من توی دوران مجردیم از اینکارا نکردم حالا که متاهل شدم بیام خطا کنم و از این حرفا و گفتش که یعنی بابای من اینقدر دورازجونش بی وجوده که ببینه پسرش 2 ماه دیگه عروسیشه که نگاش کنه که داره از اینکارا میکنه تازه بهش بگه با گوشم پیام بده که گند منو درست کنه ؟
واقعا موندم الان آشتی هستیم 3 مردادم بلیط دارم برم پیشش ولی ته ته دلم یه جوریه








علاقه مندی ها (Bookmarks)