ممنون از همگی به خصوص مدیر همدردی که افتخار دادن و منو راهنمایی کردن.
خب خودم میدونم یه سری حرفا توی ذهنم رسوخ کرده ولی نمیدونم چطور تغییرش بدم. کلا همیشه از بچگی بهم میگفتن تو چرا اینقدر کوچولویی؟ یکم ناراحت میشدم ولی برام زیاد مهم نبود. حدود سه سالی هست این قضیه برام جدی تر شده. آخه حتی حس میکنم مامانم هم از اینکه من ریزه میزه هستم خجالت میکشه.!! مثلا جلوی کسانی که منو اولین باره دیدن یه موقع اگه سنم رو بپرسن دو سه سال کمش میکنه و میگه!!!
یا بعضی وقتا که میخواد از بدخوراکی من به مثلا خواهرم شکایت کنه میگه:" چیکارش کنم؟ درست غذا نمیخوره که یکی که میاد آدم روش بشه بگه بیست و دو سالشه"
همیشه به خدا میگم خدایا اون چیزی که تو از بنده هات میخوای چقدر به جسمشون ربط داره؟!! میبینم نداره. میبینم خدا براش فرق نداره بنده اش سفید باشه یا سیاه چاق باشه یا لاغر خوشکل باشه یا زشت...
ولی خیلی وقتها هم این فکرها تسکینم نمیده.
یکم جدیدا گوشه گیرم هم کرده. به خصوص بعد از اینکه دیدم نتونستم به کسی که واقعا دوستش داشتم جواب مثبت بدم. نمیدونم ولی انگار ناخوداگاه دارم فکر ازدواج رو از سر خودم بیرون میکنم و روی خودم کار میکنم که نه به کسی علاقمند بشم نه بذارم کسی بهم علاقمند بشه!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)