از شما دوست خوبم ممنونم
من گواهی رو از پزشک گرفتم و خود پزشک در حضور مادرهمسرم گفتن که کوچکترین مشکلی وجود نداره ، بخدا من حالم از این گزارش لحظه به لحظه بهم میخوره واقعا درمونده شدم موندم چیکار کنم نمیتونم یک لحظه راحت نیستم بارها پیش اومده رفتم دوش بگیرم بهش نگفتم وقتی اومدم یا آخرشب زنگ میزنه میگه خب چه خبر امشب چیکار کردی میگم هیچی مثلا رفتم دوش گرفتم و ... شروع میکنه که چرا من بهش نگفتم .
نمیگم من عالی هستم ولی تا جائیکه ممکنه تمام تلاشم خوشحالی همسرمه ولی برعکس من همسرم اینطوری نیستش بخدا قسم من همیشه مواظب رفتار و کردارم همه جا هستم خدا شاهد و گواه منه ، کوچکترین خطایی نکردم و نمیکنم همیشه نمیخوام تعریف کنم ولی همیشه پاک زندگی کردم الان همه ی فکر و ذهنم همسرمه اینکه قراره چندماهه دیگه زندگیمون رو شروع کنیم ولی بعضی روزا فکر میکنم کم آوردم میدونه از قهر کردن و بچه بازی متنفرم ولی به عنوان مرد زندگیه من چندروزه بخاطر تصورات ذهنی خودش باهام قهر کرده و داره عذابم میده و تو همین حال که قهریم من هروقت تعطیل میشم باید تک زنگ بزنم که یعنی دارم میرم بدون اینکه جوابی چیزی بده .
دیروز اینقدر فکرم خراب بود و حواسم پرت که از پله ها افتادم و حال و روز خوشی ندارم دیشب به بهانه ی کمردرد اینقدر جلوی مامان و خواهرم گریه کردم که حس میکردم دارم خفه میشم ، تورو خدا کمکم کنین
در مورد اینکه کارمو به همکارم سپردم چاره ای دیگه نداشتم گفتش که فردا صبح مستقیم از خونه میری سرکار و همونموقع بهم زنگ میزنی منم چاره ای نداشتم چون کارفرما ازم خواسته بود اون کارو انجام بدم از همکارم خواهش کردم که بره








علاقه مندی ها (Bookmarks)