عزیزم به تالار همدردی خوش اومدی
همونطوری که نوشته هاتو خوندم احساس کردم که به خدا خیلی نزدیکی پس از چی میترسی چرا به خودت تلقین بد میکنی ؟ به خواستگارت فکر کن نذار بخاطر گذشته موقعیت های ازدواجتو از دست بدی ، حتما چند جلسه قبل از اینکه بهش جواب قطعی رو بدی ، صحبت کن شاید با ملاک هایی که تو ذهنت داری ولی دلت راضی نمیشه به زبون بیاری همخونی داشته باشه ، شاید مهر و محبتش به دلت بشینه و بری سر خونه زندگیت گذشته رو رها کن و اینو بدون خواست خدا همین بوده ،خودتو به خدا خیلی بیشتر نزدیک کن ، مطمئن باش اون صلاح بنده هاشو میخواد![]()
یا علی بگو و خودتو جمع و جور کن .. تا کی میخوای در فکر گذشته خودتو غرق کنی ؟ آخرش که چی ؟ حیف این روزهای جوونیت نیست که اینطوری بگذره ..... کافیه اراده کنی![]()
یکی از دوستام دیشب یه مطلب جالبو برام خوند واسه تو هم مینویسم
گنجشک بخدا گفت لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسیم بود، طوفان تو آمد و آن را از من گرفت ، کجای دنیای تو رو گرفته بود؟!!! خدا فرمود، مار در راه لانه ات بود و تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پرگشودی ، چه بسیار بلاها که از شما بواسطه محبتم دور میکنم و شما نیز ندانسته با دشمنی با من بر میخیزید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)