ممنونم فرانک عزیز.از iMoon ممنونم.

فکر کنم دیشب یا پریشب بود.برنامه ای داشتم نگاه می کردم که درمورد مشکلات بود.خداروشکر کردم از اینی که هستم....بعد از چند ثانیه به خودم خندیدم.که من همونی بودمکه ناراضی بودم.احساس می کنم با خودم در تضادم.یهو اون حرفارو اینجا نوشتم بعد باخودم اینجوری میگم.

فرانک عزیز.من همیشه به یاد خدا بودم و نبردم تو حاشیه.از خدا خواستتم نداد.گذاشتم پای اینکه نخواسته برام.من وقتی این اتفاق افتاد حتی با خدا قهرم نکردم.همش با اون درد و دل کردم.پس دور نبودم.از اولش که دوست داشتن و عشق می خواست شروع بشه من توکل کردم به خدا و بعد اومدم وسط....
یه مدت پیش یکی از فامیلامون که از شوهرش طلاق گرفته بود بعد سالها با عشقش ازدواج کرد.عین فیلم ها.سال ها بود از هم خبر نداشتن و هر دو جدا جدا ازدواج کردن و بعدم جدا شدن بخاطر مشکل از همسراشون.ماجراهایی پیش اومده بود که دختره کارش به خودکشی داشت می کشید.بعد سالها.همدیگرو پیدا می کنن و ازدواج می کنن.حالا فکر کنین دختره آدرسش عوض شده پسره میره تحقیق می کنه.پیدا می کنه و.....اگه قسمت هم بودن چرا اینجوری؟لابد بازم باید اینجوری باشه....

حس الان من اینه: من خودم رو دوست دارم.از خودم راضیم.راه و زندگیم رو تغییر دادم بطرف اون خواسته هایی که دارم.خوشبختم چون همه چی دارم و همه دوسم دارن.اما هنوز نظرم راجع به اطرافیانم عوض نشده.مثل پدر مادرم...

مادرش...خالش...خصوصا باید واسه اینا جبران شه ...و امیدوارم بشه...