سلام
من خودم یه جورایی هایپراکتیو هستم و خیلی شیطونی می کنم اما در مقابل این سنگ سرد نمی تونم
امروز صبح بعد مدتها میز صبحونه ی مفصلی چیدم اما اون همونطور سرپا مثل همیشه یه لیوان شیر سرد خورد بهش گفتم:صبحونه حاضر کردم (دکتر)!! گفت دیرمه...در صورتی که اصلا دیرش نبود و بعدشم نیم ساعت همینطور تو خونه دور خودش چرخید
ظهر رفتم فیس بوک تا یه سری ب صفحه م بزنم رفتم توی صفحه ی یکی از دوستاش که رو والش یه چیزی بنویسم همینجوری رفتم توی آلبومش...عکس اون دخترو دیدیم...توی یه مهمونی دسته جمعی...اعصابم به هم ریخته...ازلحاظ ظاهری هیچی ازش کم نداشتم(اعتمادبه نفس)چرا اونو به من ترجیح داده بود
چشمام از گریه می سوزه...
شنبه جشن سالگرد یکی از دوستامه...مهمونیشون خیلی خودمونیه ومن باید حتما برم...با سنگ سرد هم باید برم..هنوز بهش نگفتم دنبال راه فرارم که نرم...با بی محلیاش پیش دوستام چی کار کنم...
می خوام دیگه کم کم باهاش حرف بزنم...این طوری فایده نداره و چیزی درست نمیشه با سکوت من....حتی اگه شده بهش می گم عاشقشم...باید تکلیفم روشن بشه...باید بفهمم می خواد تا کجا این طوری پیش بره









علاقه مندی ها (Bookmarks)