سلام . صبح همگيتون بخير ...
واقعا از همتون از صميم قلبم تشكر ميكنم كه جوابمو داديد . خيلي خيلي ممنونم ...
از شانس بد ما اسباب كشي كرديم و خونه جديدمون خيلي از كاراش مونده ما مجبوريم كه خونه مامان و بابام باشيم و اينكه خونه مامان همسرم هم در حال باز سازيه . حدود يه ماهي ميشه كه ما در به دريم . از همه بدتر كه همسرم يه پاش خونه مامانشه يه پاش هم خونه جديد خودمون . ولي هيچ كاري از پيش نميره جون واقعا خسته ست و ديگه وقتي واسه خونه خودمون نميمونه . مثلا ما چند روز پيش بيرون رفتيم كه خير سرمون سنگ واسه كف خونه انتخاب كنيم . تازه رسيده بوديم ساعت 5 بود كه خواهرش زنگ زد و گفت من شرمنده ام ميشه بري دنبال دخترم (خواهر زاده اش كلاس زبان ميره ) همسرم هم گفت آره آره حتما ميرم . من هيچي نگفتم . تو دلم گفتم حالا ما سريع يه چيزي انتخاب ميكنيم و ميريم البته ته دلم ناراحت بودم . نيم ساعت بعدش 2باره خواهرش زنگ زد و گفت نميخواد بري آژانس فرستادم دنبالش . خيالم راحت شد . ساعت 7:30 مامانش زنگ زد و گفت شرمنده ام به خدا كي مياي كه سقف آشپزخونه رو رنگ كني . گفت الان ميام .من ديگه واقعا تو قيافه رفتم . آخه قرار بود شام بريم بيرون .
چون خونه نداريم رفتيم خونه مامانم يه كوچولو استراحت كرد و پاشد كه بره .حالا ساعت چنده 8 - 8:30 . من ديگه طاقت نياوردمو اون حرف رو بهش زدم و كلي بهش بر خورد و از يكشنبه تا الان قهريم . مامانم و بابام كلي دعوام كردند . منم خيلي گريه كردم .حرفم اينه ميگم آخه وقتي اين بنده خدا خسته ست حالا واجبه بياد سقف رو رنگ بزنه . تو طعطيلي آخر هفته قبل كه تمام مئت داشت تو خونه مامانش كار ميكرد . يه اشتباه بزرگي كه كردم اينه كه خونه جديدم.ن خيلي نزديك خونه مامانشه . ايكاش راضي نميشدم . دارم از استرس و دلهره و فكر ميميرم . ميدونم از اين به بعد دم به دقيقه همسرم رو واسه كارهاي مختلف يه اونجا ميكشونند .
به خدا من اصلا مخالف كمكش به مامانش نيستم ولي هر چيزي حدي داره . يه برادر داره كه دست به سياه و سفيد نميزنه همه مشكلات ذهني و جسمس رو دوش همسرمه . بعد همسرم ميگه بيا حرف دلت و ناراحتيتو بهم بگو . آخه من با اين همه مشكلات خانوادهاش چي ديگه بيام بهش بگم ... هميشه تو همه چي همپاش بودم . الان كه حرف پيش اومده ميگه من هميشه دارم تلاش ميكنم . من به فكر همه چيم . من ميخوام زندگيمون درست شه ولي تو نه . تو فقط دهنتو باز ميكني و با وقاحت هرچي بخواي ميگي . آبروي منو بردي . باورتون نميشه الان كه داشتم ميومدم سز كار تو راه بهم زنگ زد . گفت خوب واسه خودت يا ... اصلا انگار راحت تري با مامانتينا ميخندي و هزار تا حرف ديگه . بهش ميگم آخه من تو خونه مامان و بابم كه نميتونم مثل تو قيافه بگيرم . ميگه اونا ميدونن ما مشكل داريم تو از خداته كه زنگيمون اينجوري شده ...
كلي حرف زد و من تو خيابون گريه ميكردم . هي ميگه آبرمو بردي . چي فكر ميكردم چي شد ...
ميگم آخه من حرف دلمو حق ندارم به مامانم بگم . به تو بگم كه ناراحت ميشي خسته ايي . يه ناراحتي از خانوادهات داشته باشم كه جرات ندارم بهت بگم ...
خلاصه بعد كلي حرفهايي كه واقعا جفتمون ناراحت شديم . گفت باشه بازم من ايندفعه ميام باهات حرف بزنم كه مشكلمون حل شه ... خيلي دلم گرفته . احساس ميكنه كه من نميخوام ....
اينقدر گريه كردم كه واقعا ديگه نفسم تو خيابون با لا نميومد ...
deljoo_deltang و sisili واقعا حرفتون درسته .
پدر من برخورد تندي از بچگي با ما داشته . خيلي پدر خوبيه ولي عصبيه . من و خواهر ديگه ام نا خواسته اينجوري شديم . دلم براي خودمون ميسوزه . همه تو خانواده از ما تعريف ميكند كه هميشه مهربونيم و به همه كمك ميكنيم ولي ميدونم اگه اونم ازدواج كنه مثل من مشكل پيدا ميكنه .
آره . من واقعا هميشه ترس دارم كه يه برخورد بد كنم و همسرم منو تاييد نكنه . اونم هميشه ميگه ميدونم باز ميگي تكرار نميكني ولي باز هم مثل قبل تكرار ميكني . منو جلو همه آخر سر بي ارزش ميكني . هي ميگه و ميگه و ميگه ...
هميشه تو ذهنم يه آينده تيره از گفته هاش ميبينم . كه آخر سر طبق گفته هاش كه هميشه ميگه ديدي درست گفتم . همون شد . ميگه تو اين خونه جديد روش عوض ميشه . من واسه خودم توام واسه خودت . كاري به كارت ندارم .
من اگه بخوام اينجوري ادامه بدم داغون ميشم . حاضرم جدا بشم و لي زندگي سرد نداشته باشم . بهش اينو گفتم . گفت ميخواي آبرو ريزي كني ديگه . فقط كافيه همه اينو بفهمن . گفتم من نميتونم يه عمر فيلم جلو ديگران بازي كنم بزار همه بفهمن كه ميخواي جدا شي . بهم ميگه وقيحي ديگه .پرويي ...
نمدونم چيكار كنم ؟؟؟؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)