سلام جناب sci عزيز ممنون که پيگير تايپيک من هستيد
دارم سعي ميکنم شاد باشم،فيلتر نداشته باشم و به ذهن سطحي ام خاموشي بدم.و از ذهن خواني پرهيز کنم.ولي اين مقايسه کردن اذيتم ميکنه،از اينکه همچين شوهري دارم و چرا شوهر من فلان کار رو ميکنه يا فلان کار رو نميکنه غصه ام ميگيره.خيلي دلم ميخواد مثبت فکر کنم ولي يه کم که ميشينم فکر ميکنم ميبينم شوهرمو دوست ندارم گاهي وقتها ياد کاراش که ميفتم ازش بيزار ميشم دست خودم نيست،ازش دل چرکين هستم .ببخشيد که اينو ميگم واقعا خجالت ميکشم جناب sci اينو بگم و به بزرگواريتون منو ببخشيد ولي طوري شده که حس ام نسبت به همه مردها بده،از همشون بدم مياد،ميدوني حس ميکنم مردها دو دسته هستن اولي اونهايي که ببخشيد اينو ميگم ،کمي باهاشون گرم بگيري ازت سوء استفاده ميکنن و دومي هم ميخوان سر به تن زن نباشه.حس ميکنم براي شوهرم يه کارگرم که بايد خواسته هاشو برآورده کنه،کار کردن وظيفه منه،خواسته هام بايد محدود باشه.حس ميکنم از وقتي ازدواج کردم توي قفس تنگي افتادم که دائم قلبمو فشار ميده باور کنيد اينو جدي ميگم.حس ميکنم شوهرم ازم سوءاستفاده ميکنه.اگه کسي از من نظرمو راجع به ازدواج بپرسه ميگم ميگم چيز واقعا مزخرفيه و حيف آدم ازدواج کنه ،نميخواستم اين حرفا رو بزنم ولي غرض همدردي با شما دوستان بود.
من فردا ميخوام دو روز برم ماموريت،ديروز همسرم تا 7 بعد ازظهر تو ادارشون کار داشت منم بعد از ظهر 2 ساعتي از طرف اداره کاري برام پيش اومده بود بعد از اينکه اومد دنبالم رفتيم خونه،نميدونم خسته بود يا داشت خودش رو برام لوس ميکرد ولي خوب سعي کردم به قولي کنارش باشم ،شب سر آدرس يه محل که ازم پرسيد چطور فردا که ماموريت ميخواي بري ااون محل ميخواي سر بزني ازم پرسيد خوب منم منظورش رو درست متوجه نشده بودم نگو اون يه چيز ديگه داره از من ميپرسه ولي منظورش رو بد ميرسوند و من بد متوجه ميشدم دو سه بار گفتم که اينجوريه و يهو داغ کرد و محکم زد از پشتم و برگشت گفت:ديونه رواني دو ساعته دارم بهش توضيح ميدم يه چيز ديگه تحويلم ميده!من که يهو شوکه شده بودم از اين کارش يهو از جام پريدم و سري به نشانه تاسف تکون دادم و رفتم اتاق ديگه تا نمازم رو بخونم ولي گريه امانم نميداد و فکر کنم داشت ميشنيد که من دارم گريه ميکنم بعد از نماز لباسهاي رو زمين رو مرتب کردم و سر جاشون گذاشت و اومدم تو رختخواب و جلوي تلويزيون دراز کشيدم و چراغها رو هم خاموش کردم،اون هم اومد و دراز کشيد چند دقيقه سکوت بود تا اينکه من از جام بلند شدم و رفتم طرفش در حاليکه چشمام پر از اشک بود بهش گفتم:چطور تونستي همچين کاري بکني؟چيزي نگفت و چشماشو بست،کمي اذيتش کردم و نيشگونش گرفتم گازش گرفتم و بعد گفتم:با تو ام چرا چشماتو بستي هان؟سر يه چيز مسخره ببين چيکار کرد؟چشماشو باز کرد و گفت:خوب ببخشيد،گفتم:به همين راحتي،آدم رو فحش ميدي،دست روش بلند ميکني و به قول خودت که وقتي ازت معذرت خواهي ميکنم ميگي الکي معذرت خواهي ميکني يعني اينکه ديگه تمومش کن برام مهم نيست چي ميگي تو هم همين کار رو ميکني،گفت:خوب تو هم به همون اندازه که من زدمت چندين برابرش منو زدي ديگه؟گفتم:اين با اون يکيه؟من به عمد ميزنمت يا باهات شوخي ميکنم ولي تو وقتي منو ميزني انگار ميزني تو قلبم،خوب اگه خسته اي بگو حرف نزن ديگه چرا خستگي ات رو روي من خالي ميکني گفت:آخه بابا چند بار بهت گفتم حاليت نشد بعد بهت گفتم ول کن کشش نده ولي گوش ندادي منم عصباني شدم،گفتم:خوب تو بد منظورت رو ميرسوني من الان هم منظورت رو نفهميدم،بر فرض اگه همه اينها درست هم باشه تو نبايد اين کار رو بکني،بعد گفت:بخدا ديونه ام کردي که برگشتم گفت:من؟تو از اولش هم ديونه بودي منو بهانه نکن،نگاهي بهم کرد و سکوت کرد،بهش گفتم:خوب باشه من ديونه ات کردم . ديگه بحث رو ادامه ندادم چون ديدم خسته است و بحث طولاني تر کار رو خراب تر ميکنه قضيه فيصله پيدا کرد و چند لحظه بعد کم کم خوابش برد ولي خوب از دستش ناراحتم که سر يه چيز مسخره هر کاري دوست داشته باشه ميکنه....









علاقه مندی ها (Bookmarks)