خيلي جالبه، منم قبلاً دچارچنين افكاري مي شدم تا اينكه با بحث سايه هاي شخصيتي آشنا شدم( كتاب نيمه تاريك وجود نوشته دبي فورد ) تصميم گرفتم هروقت اين افكارسراغم مياد به جاي اينكه بترسم و اونارو پس بزنم بپذيرم كه قسمت شروجودم بدش نمياد اين كارها رو بكنه و باخودم مي گفتم من اگربخواهم مي توانم اين كارها را بكنم و مثل آدم بالغي كه به كودك شيطوني نگاه مي كنه به خودم مي خنديدم واينطوري باهم كنار مي اومديم واينطوري نيمه شروجودم كه تونسته ابراز وجود كنه دست ازسرم برمي داشت والان گاهي اوقات حتي آگاهانه بدون هيچ ترسي مي تونم همون افكار رو تجسم كنم وازاينكه الان اين افكاردركنترل من هستن نه من دركنترل افكارم خوشحالم
راستي بيايين ونتيجه مطالعاتتون رو اينجا حتماً برامون بنويسيد.









علاقه مندی ها (Bookmarks)