دانشمند عزیز ، دوست همفکر من. بارها پست شما رو خوندم... هر بار چیز جدیدی از حرفات می فهمم...
قبلا از تکنیک های ذهنی استفاده کرده ام ... در چند مدت اخیر کمتر استفاده می کردم، انگار باز من را به یاد مهارت های ذهنیم انداختید
ریلکسیشن، خود هیپنوتیزمی .. واقعا صیقل دهنده روح و روان هستن
و اما یک سوال ... اول باز هم بگم شما یک تعریف درست از لذت بردن در ذهن من حک کردید.به این تعریف از لذت زندگی ، بشدت نیاز داشتم
و حالا سوال من : با پرسش هایی که پاسخی برایشان پیدا نمی کنم چکار کنم؟ بار ها شده سوالاتی در حوضه های مختلف به ذهنم خطور کنه و در صورت نداشتن پاسخ مناسب ، من رو از ادامه راه دلسرد کنه... یا به کل راه بدبین
در مسائل درسی مشکلم را تا حدودی حل کرده ام. یعنی وقتی مسئله ای رو متوجه نمی شدم، از ان عبور می کردم کمی که جلو میرفتم انگار ذهنم به موضوع عمیق تر شده باشه... خود بخود مشکلم حل میشه
ولی در مسائل فلسفی و یا مذهبی و یا اجتماعی اینطور نیست. البته اواخر سعی کردم فعلا در مقابل هجمه سوالات سکوت کنم ولی این بیخیالی با ذات من مخالف هست...رسیدن به حقیقت دغدغه من بوده و من نمی توانم این دغدغه رو در نظر نگیرم
از طرفی پاسخی پیدا نمی کنم و باعث دلسردی و تلف شدن انرژی من میشه . کمی نا امید میشم
جمله ای بوده که من بهش اعتقاد دارم: اگر مسئله ای برام قابل فهم نبود، انرا طوری تغییر دهم که برام قابل فهم باشه... ایا این موضوع من رو از رسیدن به حقیقت باز نمیداره؟ ظاهرا تا بحال جواب داده... ولی ایا ممکنه من رو به بیراهه بکشه؟
به استدلال هایم ایمان دارم ولی این شک هیچ وقت دست از سرم بر نداشته
شک ، سوالات بی پاسخ . اینها مشکلات بزرگی برام هستند










علاقه مندی ها (Bookmarks)