ممنون فرانک جان.عزیزم میدونم خدا نعمت خیلی بزرگی به من داده .خداروشکر خیلی راضیم.شوهرم خیلی نجیبه وقتی من دوسه باری یه جوری کنایه زدم که مثلا چرا شام نموندیم اونجا یا مثلا بیا فلان روز بریم اونجا بمونیم یا...مثلا مامانت که نگفت بمونیمو از این جور حرفا..اون هیچی نمیگه میبوستمو میگه خیلی حساس نباش...
آره خیلی دلم میخواد با همسرم بریم مشهد و از خدا در محضر امام رضا تشکر کنم.
راستش شکوفه جان مامانشو خانوادش خیلی راحتن و ساده.خودشونم میگن ...اگه یدفه هم مهمون برسه واسشون، اونقدرا خودشونو توی زحمت نمیندازن ...اما من توی خانوادم اصلا اینجوری نیس.حتی مامانم گاهی وقتا مخصوصا غذای مورد علاقه زنداداشمو درست میکنه و زنگ میزنه میگن بیا اینجا دور هم باشیم.خوب درسته باهم راحتیم اما ما اینو به حساب احترام به طرفمون میذاریم نه راحتی.اما اونا اینجوری نیستن.
آره من باهاشون راحتم .اما نه خیلی.میرم اونجا اما نه زیاد .یکی دوبارم که تعطیلی رفتیم اونجا مامانش گفت دخترا شما امروز ناهار درست کنین و خودش دست به هیچی نزد .درسته که بعدش خیلی تشکر کرد اما یه جوری واسم عجیبه...
نمیخام بگم حالا چون منم مثلا مهندسمو شاغلمو...باید خیلی احترام بذارنو...نه ..ولی دوست دارم یه خورده این وضع تغییر کنه.مثلا دوست دارم مامانش زنگ بزنه خونمون و دعوتمون کنه بریم اونجا.اینجوری جلوی خانوادم هم خیلی خوشحال میشم که به مامانم بگم میریم اونجا...راستش من چون شاغلم و از طرفی اونجا خیلی شلوغه و رفت و آمدشون زیاده اصلا تمایلی ندارم بریم اونجا و مثلا چندروز بمونیم...

من خودم دوسه باری کیک و پیراشکی و اینا درست کردمو بردم اونجا .اونا خیلی خوشحال شدن و تشکر کردن اما بازتاب نداشت.خیلی خوبن اما اینکه عروسشون چندماهی بیشتر نیس به جمعشون اضافه شده و یا هدیه ای چیزی......نمیدونم چرا اینقدر حساس شدم.