[align=justify]سپیده عزیزم
متنت حکایت از احساسات خروشان و دل شکستگی داره...می دونم که خودت می دونی اشتباهات منطقی ای در نحوه استدلالت هست، بنابراین کوته نگری خواهد بود اگه با دید منطقی پستت رو آنالیز کنم.
عزیزم، دلم می خواد زودتر از این احساس قربانی شدن رها بشی، بنابراین می خوام به این نکته توجهت بدم که اینجا کسی که بیش از جامعه و مردهاش داره شما رو آزار می ده، خودت هستی.
این انتخاب شماست که دنیا رو به چشم خودت تاریک کنی، خودت رو در زندان ناپاکی های اطرافت اسیر کنی و راه تنفست رو ببندی... (اصلا نمی خوام از پلیدی های اطرافمون دفاع کنم، یا کتمانشون کنم، اصلا.)
من فکر می کنم بهتره یه مدت به اینکه جامعه ما چطوره و چطور باید باشه فکر نکنی و این افکار رو رها کنی.
انسان ها هرقدر هم که (به فرض) زشت باشن، خدا زیباست، نه؟ پس بیا و یه مدت دل از دنیا و مردمش بکن و فقط با خدا زندگی کن. خودتون دوتایی، تنهای تنها...
بعد که احساساتت ترمیم شد، مطمئنم دنیا هم برات روشن می شه و می تونی راه رسیدن به آرزوهات رو تشخیص بدی. اونوقت هر اتفاق بدی هم که تو زندگیت افتاده باشه، قادر نخواهد بود تو رو قربانی کنه، بنابراین اهمیت حیاتی برات نخواهد داشت.
سپیده گلم، روزی می رسه که به نامردهایی که در مسیر زندگیت بودن فکر کنی و یه لبخند حاکی از آرامش صورت زیبات رو بپوشونه، و لذت ببری که هیچ کدوم نتونستند خوشبختیت رو تحت تاثیر قرار بدن...روزی که مرد زندگیت در کنارت باشه و سیل شادی هات این گرد غم رو از چهره ت پاک کرده باشه.[/align]










علاقه مندی ها (Bookmarks)