
نوشته اصلی توسط
یکی یه دونه
دیشب باز بحثمون شد ..... ایندفعه منم جوش اوردم و هر چی توی دلم مونه بود ریختم بیرون . قرار بود تا چند ماه اینده جابجا بشیم و بریم یه جای دیگه ولی دیشب گفت که این فکرا رو از کلت بنداز بیرون ما از اینجا تکون نمی خوریم !!!!!!! اره دیگه مفت میخوره ، میگرده واسه خودش ، چند نفر هستن که بی چون و چرا کارها و مسئولیت هاشو به عهده بگیرن .. چرا باید از اینجا تکون بخوره ! بدترین چیزی که می تونه اتفاق بیفته همینه .... مطمئنا اگر از پیش خانوادش بریم خیلی چیزا عوض میشه . خدایا خودت کمک کن .
تا حالا هزار بار بهم قول داده که میریم ولی دیشب زد زیرشون . حتی فکر اینکه بخوام اینجا ، پیش اینا بمونم عذابم میده . هر روز هزار مدل بدبختی رو تحمل میکنم . از خرج های الکی میزنم که جور بشه زود تر از اینجا بریم ولی اخرش اینه .... تنها چیزی که منو از پا در میاره اینجا موندنه . هزار مدل فکر و خیال واسه خودم دارم ولی یکی یکی داره نابود میشه .
علاقه مندی ها (Bookmarks)