بالهای صداقت عزیز،
همونطور که خارپشت هم گفت، من هم در توانم نیست که بخواهم شما رو راهنمایی کنم و فقط همدردی می کنم.
حرفهای خودت رو بهت می زنم!
نیمه پر لیوان رو ببین!
خدا رو شکر که برادرت داره ازدواج می کنه و این روزها روزهای زیبای زندگی اوست.
خدا رو شکر که اون مشکلات قبلی شما با همسرت دیگه حل شدند.
خدا رو شکر که همسر شما در مراسم بله برون شرکت کرد و اینقدر هم خوب برخورد کرد و همه چیز خوب تموم شد.
خدا رو شکر که همسر شما با وجود خاطرات تلخ باز هم می خواهد به خاطر شما در عقد کنان شرکت کنه.
و هزار تا خدا رو شکر دیگه که خودت می دونی...
شاید دوست داشتی وقتی به مادرت گفتی که شوهرت شرکت می کنه، خوشحالی رو در صورتش ببینی.
دوست داشتی این خبر رو به شوهرت بدهی.
ولی خب، جواب مادرت باب میلت نبود.
بالاخره شاید مادرت مثل شما این مهارتهای ارتباطی رو نداره. شاید اون لحظه یاد اتفاقات گذشته افتاده...
ولی حدس می زنم او هم در خلوت خودش خدا رو شکر می کنه که دامادش در مراسم شرکت می کنه. هم به این خاطر که شما در مراسم تنها نیستی و هم به این خاطر که جلوی خانواده عروس آبروی خانواده شما حفظ می شه.
آرزو می کنم برادرت و همسرش با هم خوشبخت بشوند. خوش به حالشون که خواهر و خواهر شوهری مثل شما دارند!
امیدوارم مراسم عقد کنان به همه تون خوش بگذره!
شیرینیش رو هم ضمیمه پست بعدیت بکن! :)








علاقه مندی ها (Bookmarks)