آفرین دقیقا حرفای منم هستنوشته اصلی توسط خارپشت
دوست عزیزمنوشته اصلی توسط tell me
سلام جناب خارپشت عزیز
شاید نتونستم منظورم رو خوب بگم, توی اون شرایط منزوی شده بود وقتی احساس کرد بهش اهمیت نمی دم در حالیکه نمی تونستم و کار داشتم
چند تا از حسن هاش: صداقت, وفاداری, خوش صحبت بودن, رعایت ادب و احترام در برخورد با دیگران و البته من, رعایت حد و مرزش, مهربونی, منطقیه گرچه مواقعی هست که اول لج می کنه اما بعد چند ساعت و یا یک روز وقتی با منطق صحبت کنم اشتباهش رو می پذیره, پاکه گاهی می ترسم در خطر بیفته مثل وقتایی که با دوستاش می ره بیرون, اهل دود نیست, خانواده داره, فعلا همینا به ذهنم اومد... شایدم ملاکهای من اشتباه باشن؟
بله تقریبا منظورم این بود که بهم وابسته ست اما همونطور که شما می دونید تو کشور ما تعداد خانواده های ناکارآمد بیشتره و این گناه فرزند نیست که تو اون خانواده رشد پیدا کرده, همونطور که از من خوب مراقبت نشده و خیلی شده که در معرض خطر بودم و حتی خانواده م نمی دونن! واسه اونم همین بوده اگه اینطوریه که خیلی ها نباید ازدواج کنند به این خاطر که خانواده بهشون اهمیت نمی داده, ممنون می شم اگه راهکار بذارید جلوی پام
در مورد حمایت خانواده عرض کردم شاید شاید شاید بخاطر اینه که اون رو مستقل بار بیارن و کاملا به این موضوع اطمینان ندارم
در مورد نقاط مشترک تو پست قبلی نوشته بودم: از لحاظ فکری و اعتقادی, پیشرفت طلبی و امید به آینده, از لحاظ اخلاقی و رفتاری, دیدگاهمون به زندگی و درک کردن و قابلیت تطبیق پذیری مون به رفتار همدیگه و تلاش برای بهتر شدن و حتی هدفهای یکسان, تشابهات زیادی داریم
درسته... راست می گید, جز اون تجاوز و نگاه های کثیف, جز اعتیادی که تو خانواده بوده و ضربه های روحی و جسمی و کتک هایی که از هر کس و ناکسی خوردم و تحقیر هایی که شنیدم و نگاه های ترحم آمیز دیگران, جز خون و خون ریزی که خاطرات بچگی م و نوجوانی م رو تشکیل داده و زخم هایی که یادگاریش رو بدنم حک شده و دیدن خانواده داغونم که به جون هم افتادن خب مشکلی ندارم! من دختری بودم که از 13 سالگی خواستگار داشتم اما هرگز نخواستم فرار کنم... اگه الان اومدم اینجا و کمک می خوام بخاطر اینه که بچه م خانواده داشته باشه... چیزی که من تمام عمر می خواستم واسه خودم بسازم و تازه تو این سن یکم تونستم دور هم جمع شون کنم...
می شه برام کامل بنویسید که چرا باید رابطم رو قطع کنم؟ اگه اینطوری آمادگی برای ازدواج فراهم می شه حتما اینکار رو انجام می دم.
واقعا ممنون که وقت گرانبهاتون رو می گذارید و به درد دلم پاسخ می دید.
قبلا به خاطر تلخی زبونم از شما عذرخواهی کردم
دروغ گفتم اگه بگم درکتون میکنم اما میخوام بدونید جدا باهاتون ابراز همدردی میکنم
اما بریم سر موضوع اصلی (چون گذشته ها گذشته )
قرار نیست منو قانع کنی اگه میتونی خودتو قانع کن (ولی توجیه نه!)
همه اینایی که گفتی به اضافه اون چیزایی که (به هر دلیلی!)نگفتی برای خودت بنویس
همه حسناشو همه عیباشو همه نداشته ها و داشته هاشو
بعد مال خودتو بنویس
اول کلی بنویس
بعد جزییات رو بهش اضافه کن (چند روز طول میکشه جدی فکر کن)
واقعیت ها رو بنویس نه رویاهاتو (واقع بین باش )
مثلا در مورد تحصیلاتش
بنظر شخص من سطح شعور و درک ادما به مدرک نیست به میزان مطالعه و به روز بودنشونه (چه تخصصی و چه اطلاعات عمومی )
ببین از این بابت چقدر با هم تناسب دارین
حتی ممکنه فعلا در حد تو نباشه اما قابلیت اینو داشته باشه که بعدها وقتی شرایط بهتری ایجاد شد بتونه تحصیلاتش رو حداقل تا یه سطح معقولی تکمیل کنه
یا در مورد کار میزان درامد فعلیش خیلی مهم نیست مهم اینه که سهل انگار و تن پرور نباشه اهل کار و تلاش باشه اینده نگر و با سیاست باشه
اگه تا حالا با واقع بینی این چیزا رو نوشته باشی (و اون تا حالا با تو روراست بوده باشه !)
میشه گفت هر دوی شما علی رغم نداشتن خونواده نسبتا مناسب و گذشته تلخ میخواین یه زندگی جدید سالم و بانشاط رو برای خودتون بسازین و حالا به زعم شما مشکل فقط پوله
اما من هنوزم میگم این نیست !!
میدونی چرا
چون اگه فقط این بود نمییومدی اینجا این چیزارو بنویسی
باهاش ازدواج میکردی و هر سختی رو به جون میخریدی
این همه ادم هستن که از صفر شروع کردن بعد یکی دو سال به یه رفاه نسبی رسیدن
مشکل تو علاوه بر پول شناخت ناکافی از طرفه
چون نگرانی که از چاله توی چاه نیفتی اومدی اینجا
کار خوبی هم کردی کاملا عاقلانه
پس حالا که این راه عقلانی رو شروع کردی بیا کاملش کن
یه مدت به خودت و اون زمان بده
ازش دوری کن و بدون وابستگی و احساس تصمیم بگیر
اگه فکر میکنی از خونوادت یا نزدیکانت کسی نمیتونه بهت مشاوره خوبی بده
اون نوشته هایی که گفتم بنویس به اضافه افکار و احساس خودت
ببر بده به یه مشاور و حسابی سبک سنگین کن تا به نتیجه برسی
داری حل مسئله میکنی
اما متاسفانه خیلی سخت تر از حل مسائل ریاضی
چون احساست مدام داره مزاحمت ایجاد میکنه و نمیذاره منطقی فکر کنی
سرکوبش کن
نذار دلت برات تصمیم بگیره
عقلانی فکر کن تا اگر حتی اشتباه کردی بعدها نگی کاش بیشتر فکر میکردم
شاید نتونم کمکت کنم اما همینکه احساس کنی یه نفر هست که داره به مشکلت فکر میکنه و دلش میخواد باهات همدردی کنه باعث خوشحالی منه
با ارامش و امید به کمک خداوند فکر کن
از خدا کم گفتم
اگه عمری بود پست بعدی![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)