RE: خدایا به چه جرمی؟
دختر مهربون عزیز
انقد زیاد نوشتم که هدف من تو نوشته هام گم شد. من تنها قصد همدردی داشتم و البته ذوقی که از تنها نبودن داشتم. از همدردیت ممنون
با شرایط کنار اومدم. به قول دوستان تنها چاره صبر بود که صبر و گذشت زمان اوضاع رو بهتر کرد.
ولی این کودکی ما بود که به هدر رفت. کودکی که می تونست بدون دلهره باشه. هر چند انسانی قوی در حوادث می سازه اما حس ترس از قرار گرفتن تو شرایط ناامن مشابه همیشه همراهیمون می کنه.
جایی تو کتاب "آیا تو آن گمشده من هستی خوندم که انسان خاصیت بازگشت به خانه رو داره" و از این می ترسم که مبادا ناخودآگاه به سمت مردی کشیده بشم که روحیه سخت گیرانه ای مثل پدرم داشته باشه.
منظورم از گناه من هم دخالت هام بود. و گاهی اوقات توپیدن به مادرم که چرا به بعضی حرفهای بابا سخت می گیره و بابا رو حتی وقتی که نرم هست تحریک می کنه.
به هر حال این نیز بگذرد و گذشت 



گفتم که در حال حاضر با شرایط کنار اومدم دارم زخم ها رو ترمیم می کنم. شاید یک دوباره سازی. یه آفرینش دوباره خود. خودی که حقیقتا دوستش دارم
[size=medium]هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
هله پیوسته دل عشق ز تو شادان باد[/size]
علاقه مندی ها (Bookmarks)