به مادرم قضيه را گفتم.بغض كرد و گفت من به تنهايي نميتونم كمكت كنم.بايد پدرت هم در جريان قرار بگيره.ولي پدرم يك ادم ساده و عصبي هست كه روي من خيلي حساسه.اگر بفهمه نميتونم مداركم رو كامل كنم و به درگيري فيزيكي بين اون و پدرم ميشه.
تمتم عكسهاي عروسي رو از ديوار در اوردم.ميگه طلاقت نميدم
ميخواي جدا شي و ازدواج كني.
فكر ميكنه منم مثل اون يه لجنم و به فكر ازدواج
5شنبه عروسي يكي از نزديكانه ولي افسردم و دوست ندارم در يك جشن عروسي شركت كنم.
سر دوراهي موندم و مثل يك پرنده قفسي دارم تو گورستاني كه اسمش خانه است پر پر ميزنم.
ميخواستم رگ دستم رو بزنم و از اين زندگي راحت شم.
شايد هم امروز اينكارو بكنم.
من طاقت انگشت نما شدن ندارم.
بگن اين همون خانمه است كه شوهرش 3 بار بهش خيانت كرده.
اگه جرئت خودكشي رو پيدا كردم برام تو امرزش اون دنيا رو بخوايد.
ديگه تحمل ندارم......








علاقه مندی ها (Bookmarks)