سابيناي عزيز
خودت هم بعنوان يك همدرد من رو درك ميكني.
من هيچ ترسي از طلاق ندارم.به مادرم هم همه چيز رو گفتم.
گفتم كه از اين شهر ميرم.رو پاي خودم وايميستم و سعي مي كنم همه چيز رو فراموش كنم.
ولي ما درم گفت فعلا صبر كن و ضمنا تو هيچ جا نميتوني بري
تو خانواده ما طلاق نبوده
شايد خودش پيش بابات همه چيز رو اعتراف كنه
ولي نظر من فرق ميكنه من با يه ادم متعفن نمي تونم زندگي كنم.
زندگي كردن تو اين خونه ديگه عذابم ميده
اي كاش همه اينها يك كابوس بود
ولي حيف از 5 سال عمري كه ديگه بر نميگرده
حيف و صد افسوس و حيف








علاقه مندی ها (Bookmarks)