سلام
وای که چقدر دلم هوای عطر بهارنارنج رو کرده، اسمت خیلی زیباست

من داستانت رو خوندم و متاثر شدم ولی یه سوال برام پیش آمد که مادرتون به خاطر شما به جدایی فکر نمی کرده! من دلیل این گفته شون رو متوجه نمی شم، شما که نوشتید پدرتون رو در زندگی اصلا احساس نکردید و علیرغم تلاشهای شما ایشون زیاد مادرتون رو نمی دیدند؟ برداشت من اینه که مادرتون به خاطر شما به ازدواج مجدد فکر نمی کرده، درست برداشت کردم؟؟
یه مساله دیگه هم هست، همیشه پدر و مادرها بعد از ازدواج فرزنداشون خلا حضورشون رو احساس می کنند، و من یادمه که توی یه برنامه از خانم دکتر فردوسی ایشون تاکید می کردند که به هیچ عنوان این مساله صحیح نیست و پدر و مادرها باید یاد بگیرند که بعد از ازدواج فرزندشون برای خودشون تفریح و سرگرمی داشته باشند و اجازه ندهند که خلا حضور اونها باعث آشفتگیشون بشه.
مادر شما هم همین مشکل رو داره و ایشون باید یه سری مهارتها رو یاد بگیره که چطوری بدون حضور شما از زندگیش لذات ببره و شاد زندگی کنه. می تونی توی این راه کمکش کنی، دوستهای جدید و همسن خودش پیدا کنه، روابط اجتماعی جدید ایجاد کنه و ....
علاقه مندی ها (Bookmarks)