برای خوندن متن آویژه بهتره اون را select کنید و در همون حالت سلکت شده بخونید تا چشمتون اذیت نشه.
تشکرشده 268 در 90 پست
برای خوندن متن آویژه بهتره اون را select کنید و در همون حالت سلکت شده بخونید تا چشمتون اذیت نشه.
آراام (پنجشنبه 12 خرداد 90)
تشکرشده 4,314 در 675 پست
سپاس از لطف شما جناب مدیرنوشته اصلی توسط مدیرهمدردی
متاسفانه من زود قضاوت کردم و پست فرشته مهربان منو به اشتباه انداخت که ایشون ویرایش کردن و سد البته درست تر این بود که خصوصی از ایشون می پرسیدم جریان رو ...
فرشته مهربونم، ازت معذرت می خوام نازنین
آویژه (یکشنبه 06 فروردین 91)
تشکرشده 276 در 51 پست
جمعه شوهرم ساعت 8 صبح تا 2 ظهر كلاس داشت . طبق معمول پاشدم تا صبحانه اش رو آماده كنم (همسر نمونه ). كتري آب رو گذاشتم تا به جوش بياد رفتم يه چرتي بزنم كه خوابم برد يهويي كه از خواب پريدم ديدم ساعت 5/8 شده و شوهرمحترم هم خودش صبحانه خورده و رفته .
![]()
پاشدم كه برم تو اشپزخونه ديدم يه كاغذ يادداشت گذاشته كنار اينه ميز ارايش
يادداشت رو برداشتم ديدم خط شوهرمه نوشته بود
با عرض سلام و خسته نباشيد . ظهر آماده باشيد كه وقتي اومدم نهار بريم بيرون . با تشكر
واي خيلي خوشحال شدم![]()
niyaz-62 (یکشنبه 06 فروردین 91)
تشکرشده 634 در 321 پست
همسرم سلام
برای تمام ساعت ها . روزها . ماه ها و سال هایی که ابراز عشقت رو با ترازوی خودم میسنجیدم متاسفم
بابت تمام لحظه هایی که اشتباهاتت رو به دقت ساعت ها تحلیل کردم حتی به محبت های هرچند کوچیکت لحظه ای تفکر نکردم متاسفم
بابت وقتیکه بعد یه دعوای بزرگ حواست بود چراغ مطالعه بالاسرم روشن باشه
بابت وقتیکه بعد یک عالمه قهر برام غذا می اوردی با التماس که فقط یک لقمه بخور
بابت همه صبح هایی که برای اصلاح درهارو می بندی که من از خواب بیدار نشم
بابت همه نامه های کوچیک که توش نوشته بودی مرسی من تحمل میکنی برام غذا میپذی
بابت تمام شب هایی که هروقت دیر اومدم من بردی بیرون که خسته نشم شام بذارم
بابت تمام شب هایی که به زور چشمات باز نگه میداری که من تو اغوشت باشم
بابت تمام ارزو های قشنگت که میخوای همش کار کنی که واسه من خرید کنی
بابت تمام اخر هفته هایی که من میبری گردش که دلم نگیره
بابت وقتایی که دستم میبرم و تو اینقدر هول میکنی که جای محبت دعوا می کنی فکر میکردی شمشیر خوردم ومن عشقت رو نمی فهمیدم
بابت تمام شب هایی که قهر بودیم تو با همه غرورت یواش بالشتت می اوردی نزدیک وقتی فکر میکردی خوابم برده بغلم میکردی
بابت تمام قربون صدقه های تکراری و زیادت
بابت تمام وقتایی که من شب میبردی خونه پدرم میگفتی با اونا شب بمون که بهت خوش بگذره
بابت تولدم که یادت رفته بود ولی همون روز بی مناسبت من ناهار و شام بردی بیرون از حیاط برام یه شاخه گل چیندی و من از زور ناراحتی گلت تو اب نذاشتم گریه کردم که تولدم یادت رفته ولی ندیدم که تو با تمام وجود عذر خواهی میکردی ولی ندیدم که بی مناسبت من برده بودی بیرون برام گل گرفته بودی تو اشتباه کرده بودی که این روز یادت رفت ولی من اشتباه کردم که نبخشیدمت
بابت همه وقتایی که بغض میکردی که به خدا نمی تونم حرفم بگم و من فقط با یه عینک دانای کل قضاوتت میکردم تحلیل ریاضی میکردم و تو مغلوب بودی
و صدها و شاید هزاران بابت دیگه فقط و فقط متاسفم
درسته که تو عالمه اشتباه داری درسته کلافم میکنی اشکم در میاری ولی اعتراف میکنم ادم با انصافی نبودم همیشه با فرمولای ریاضی کارات سنجیدم و شاید اگه به همه کارای قشنگت یه کم دقیق تر بودم مشکلاتمون خیلی ساده تر حل شده بود
واسه اینکه یاد بگیرم عشق یعنی همین کارای کوچیک هر روز رو یه برگه کوچیک بابت یه کار ازت تشکر می کنم
asal2013 (پنجشنبه 16 مرداد 93), sahra100 (یکشنبه 06 فروردین 91), لاله بهشتی (دوشنبه 08 آبان 96)
تشکرشده 310 در 114 پست
یکی از قشنگترین خاطراتم با همسرم اولین روز عشقی بودکه با هم بودیم. من کلی کادوهای بچگانه براش خریده بودم و توی یک جعبه که خودم درست کرده بودم ریخته بودم وقتی اومد دنبالم کادو را دادم بهش . اونم کادوشو که با یک روزنامه کادو پیچش کرده بود داد دستم. اونروز رو یکی از بدترین روزهاش یاد میکنه چون من چیزهایی بهش گفتم که از روی کم عقلی بود و دلش رو شکست اما برای من قشنگترین روز بود وقتی رسیدم خونه کادوشو یا اون روزنامه رو باز کردم یک سی دی توش بود. برام یک کلیپ انمیمیشن عاشقانه ساخته بود. اونقدر خشنگ بود که داشتم غش می کردم. هنوزم که هنوزه گاهی میگزارم و نگاهش میکنم و بازم عاشقش میشم.
قشنگ : غلط نوشته بودم![]()
100maah (یکشنبه 06 فروردین 91)
تشکرشده 71 در 17 پست
همیشه نگرانمه،خیلی مهربونه،دوست داره برام بهترین کارها رو بکنه خاطرات قشنگمون رو یادآوری می کنه،همیشه دوس داره جایی باشیم یا کاری بکنیم که به من خیلی خوش بگذره و همیشه ازم بعد از یک روز قشنگ می پرسه که امروز رو دوس داشتی؟،یا دوس داره من راحت باشم حتی اگه خودش ناراحت باشه،زیاد سورپرایزم می کنه،دوران دوستیمون مامانش می گفت تمام کاغذ کادوهارو نگه می داره،همیشه کمکم می کنه می ذاره خیلی اوقات واسش بیخودی گریه کنم بدون اینکه مسخرم کنه فقط نازم می ده.همش قربون صدقه ام می ره اگه من از کاری راضی نباشم محاله انجامش بده.همیشه نظرم واسش مهم بوده و می خواد نظرم رو راجع به همه چیز بدونه.میخواد واسم شوهر ایده آل باشه و تمام تلاشش رو واسه این کار میکنه،شدیدا به من احترام می ذاره(البته این متقابله ها)تا حالا حتی 1 حرف بد به من نزده.و کلی کارهای دیگه که همش منو عاشق خودش می کنه.تمام این کاراش عادت من هم شده .از اینکه نتونه چیزی که می خوام رو داشته باشم خیلی ناراحت میشه و همش گرفته و عصبانی و افسرده میشه و منم وقتی اینو می بینم خیلی غصه ام میگیره.خلاصه همه کار میکنه تا خوشحالم کنه
تشکرشده 3,519 در 509 پست
سلام دوستای عزیز
من هی میام وبه قول دوستان نبش قبر میکنم ویه تایپیک خاک خورده رومیارم بالا تایه کم از حال وهوای درد و مشکلات دورشیم بازکسی دنبالشو نمیگیره ومیره بایگانی میشه!
چندروز بودسرماخورده بودم شدید.کارم هم زیادبود ومجبور بودم برم سرکار.نمیدونید این گل آقاهمسرم چه کارها که نمی کرد!تمام کارهای توی خونه روانجام میداد.حتی برام آش هم پخته بود.آبمیوه درست می کرد به زور می گفت بایدبخوری.شبارو اونقدر سبک می خوابیدکه وقتی من توخواب پتو رومی زدم کنار(ازگرما) پامیشد پتورو میکشید روم و
زودبه زود چک میکرد ببینه یه موقع تب نکرده باشم. وقتی دستش رومیذاشت روپیشونیم بیدار میشدم ولی به روی خودم نمی آوردم.روزانه بیشتراز10بار بهم زنگ می زدوحالم رومی پرسید وهی اصرار داشت نرم سرکار واستراحت کنم.خلاصه منم کلی نازکردم ولی صدحیف که امروز دیگه دارم خوب میشم!:(
![]()
تشکرشده 41 در 4 پست
سلام . من و همسرم تنها یک ماه بود که همدیگر را می شناختیم که عقد کردیم در دومین جلسه گفت و گو همسرم به محل کارم آمد انجا در شیفت ظهر خلوت بود و ما راحت می توانستیم صحبت کنیم با وجود مخالفت های خانواده و دوستانم مبنی بر اینکه قضیه بیماریم را به همسرم نگویم ولی من تصمیم گرفتم بگویم تا بعدها مشکلی پیش نیاید کلی مقدمه چینی کردم تا به او بگویم که بیماری من تا آخر عمر با من هست مردم درباره صرع خیلی بد فکر می کنند و مطالب تند دیگری گفتم اما او خیلی آرام به من لبخند زد و گفت ساعت شش و نیم میام دنبالت . دم در باش . و چشمان میشی زیبایش را به من دوخت و رفت از خوشحالی کلی گریه کردم و خدا رو شکر کردمکه همچین آدمی تو مسیر زندگی من قرار داده الان هم که سه سال از زندگی مشترک ما میگذره حتی یه بار هم منو ناراحت نکرده .
![]()
تشکرشده 310 در 114 پست
من شوهرم رو خیلی دوست دارم. خیلی دوست دارم که حال و احوالش خوب باشه و از زندگیش راضی باشه. حتی اگرهمجبور شم برای خاطر خودش هم که شده ترکش کنم تا فکری به حال خودش کنه.
یک شب بعد از اینکه کلی من رو ناراحت کرده بود و من گریه کرده بودم. شوهرم رفت که بخوابه. من هم طبق معمول
کمی با خودم درد و دل میکردم که حال و روزم خوب بشه. که یکدفعه دیدم پا شد و اومد بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدنم
خیلی غافلگیر شدم و بطور کلی یادم رفت که چه اتفاقی افتاده. بعد یکدفعه ولم کرد و یک لبخندی زد و رفت.
صبح پا شدم خرم و خندان اما دیدم شوهرم توی قیافه است. براش قضیه شب پیش رو تعریف کردم.
اما شوهرم گفت که شوخی نکن.( آخه گاهی توی خواب راه میره!)
میدونم خیلی مهربونه. دوست دارم که همیشه حالش خوب باشه . مثل وقتهایی که توی خواب راه میره!
تشکرشده 848 در 197 پست
عاشق این تاپیکتونم به خدا......................................
ازدواج نکردم ولی خیلی حرفاتون قشنگه. وای خدای من. انشالله همیشه همینطوری همتون ، همگیتون خوش و خوشبخت باشین.
mehrabooni (شنبه 28 آبان 90)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)