سلام
قبل ازدواج خیلی دوسش داشتم هر وقت می دیدمش قلبم سنگ کوب می کرد فکر می کردم خوشبخترین زوج دنیا می شیم .
دوست عزیزم من الان 2 سال هست که با همسرم که 10 سال تقاوت سنی داریم زندگی می کنم .
آینده خیلی دشواری را داری برای خودت انتخاب می کنی تو 10 سال کم نیست 10 سال بیشتر از همسرت زندگی کردی و 10 سال بیشتر تجربه زندگی داری تو فکر کن 10 سال پیش چی دوست داشتی الان نظرت راجع به اون مسایل چطوریه
خیلی چیزهایی که برای همسرت جدیده برای تو قدیمی شده و تو دیگه اصلا بهش علاقه نداری
و چیز هایی که برای تو جدیده برای همسرت نا مفهوم خواهد بود
تو هر حرفی که بزنی به خاطر تجربه بیشترت تو زندگی فکر می کنه که داری نصیحتش می کنی
احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن به یک رویا تبدیل میشه
من قبل ازدواج پسر شادی بودم خیلی شاد ولی الان همیشه تو خودم هستم هر چیزی که باعث شادی من میشه یرای اون بی معنی و گاهی هم باعث عصبانیتش و همینطور برعکس انگار از دو تا کشور متفاوت به هم رسیدیم واقعا 10 یه کشور که اندازه یه دنیا اختلافه
تو هیچ مسئله ای نظر مشترک نداریم
اصلا دوست ندارم باهاش جایی برم به جای اینکه باعث شادیمون بشه بیشتر باعث ناراحتی مون میشه
همسرم هم افسردگی شدیدی گرفته
اصلا دوست ندارم کنارش باشم من بعد ازدواج با این سایت آشنا شدم ولی دیگه خیلی دیر شده بود کار از کار گذشته بود
کاش اصلا ازدواج نکرده بودم و طعم شیرینش را نچشیده بودم
می تونی کامنتهای من را درباره ازوداج تو همین سایت پیدا کنی من اگه بخوام بنویسم شاید 3 تا ورق A4بتونم در این باره بنویسم
در آخر برایت آرزوی موفقیت دارم همه آدما مثل هم نیستند شاید ما ( من و همسرم ) دلایل دیگه ای باشه باعث شده زندگی خوبی نداشته باشیم
سعی کن جلسات بیشتری قبل از جاری شدن خطبه عقد باهاش ملاقات کنی براش درباره علاقه هات و سلیقه هات بهش بگو بذار با نظرات و عقایدت آشنا شه
ازدواج مثل هندونه بریده نشده است








علاقه مندی ها (Bookmarks)