مرسی دوستان گلم . با وجود شما احساس میکنم تنها نیستم.

تا اونجايي كه من دستم اومد، اتفاقا پدر شما خيلي از تنهايي ميترسن،
اتفاقا بابام عاشق تنهاییه و به قول داداشم غار نشینه !

اما ايشون در سني نيستند كه با صحبت كردن و انتقاد كردن، تغيير كنند.
واقعا همینطوره . اگه بخوام مشکل بابامو ریشه یابی کنم اینجوری حس میکنم میخواد با پیری مبارزه کنه .
تمام تلاششو میکنه از مو رنگ کردن گرفته تا ادای جوونا رو در آوردن و ...
همش هم میگه من 18 ساله ام . حالا جوون تر هم میشم و تو این راه هر چی مزاحمش باشه میخواد از سر راهش بر داره .
مامانم متاسفانه خیلی شخصیت وابسته داره و اصلا هم بلد نیست خودشو توجیه کنه یا مثبت نگری کنه . منم زبونم مو در آورده ولی باز فکر خودشو داره و هی غصه میخوره . مامانم دوست داره زندگی گرم و صمیمی داشته باشه و زن و شوهر همش با هم باشن و خوش باشن. ولی زندگیش اصلا اینطور نیست.
هر قدر بابام خوش میگذرونه مامانم بیشتر حرص میخوره .

تا كي شما مي تونيد پيش مادرتون زندگي كنيد يا ايشون پيش شما. حتي اگه صداي شوهرتون هم در نياد بعد از مدتي مادرتون از درون حس بدي پيدا مي كنن. چند روزي با مادرتون باشيد
بعدش چیکار کنم؟ بذارم تنها بمونه ؟ آخه شبا میترسه.البته خودش میگه برین پی زندگیتون من عادت میکنم و با قرص خواب میخوابم . ولی من اینجوری احساس عذاب وجدان میکنم.