
نوشته اصلی توسط
تلاقی
همون زمان که شوهرم این مساله رو فهمید وقتی دیدم اینطوری داره آب می شه و اینجور اشک می ریزه خیلی حالم بد شد.از خودم بدم اومده بود.بردمش پیش همون اقا.چون خیلی دلش می خواست از نزدیک ببیندش.اونجا در حضور همون اقا بهش گفتم که من مسبب این رابطه بودم و هر دو تامون قول دادیم که دیگه همدیگه رو نبینیم.اونم که حال و روز شوهرمو دید پذیرفت که راطمون قطع بشه...از همون وقت دیگه تماسی باهاش نداشتم.با اینکه دلم آشوبه اما اصلا دیگه فکرشم نمی کنم یه بار دیگه بخوام ببینمش.با خودم کنار اومدم در مورد این مساله...اما فکرش و یادش یه لحظه ازم جدا نمی شه .عین آدمای روانی شدم.هر لحظه تو ذهنمه و خاطره هاش وحشتناک آزارم می ده.....بدترین قسمتش هم زمان سکس هست.اون لحظه از خدا می خوام منو ببخشه و زودتر بکشه....خیلی زجر آوره....عجب کاری کردم با خودم..دلم برای شوهرم نمی سوز.ه .شاید خدا خواست اون بدونه من لایقش نیستم..دلم برای خودم می سوزه...چطور می تونم با این افکار کنار بیام......فقط ظاهرم عین آدماست...از تو داغونم...خدایا بهم کمک کن بتونم زندگی عادی داشته باشم...
علاقه مندی ها (Bookmarks)