
نوشته اصلی توسط
همسفر65
سابینا جون ما 1 سال عقد بودیم و 2.5 ساله که عروسی کردیم و در کل 3.5 ساله که با همیم.شوهرم تقریبا یکی دو ماه بعد از عقدمون حالتهای عصبی و پرخاشگری داشت البته نه با من بلکه با خانوادش و اطرافیان، با همه دعوا داشت فکر میکرد همه میخوان سرش کلاه بذارن، با راننده تاکسی دعوا میکرد با دوستاش دعوا میکرد حتی یه بار با برادرم دعوا کرد و من باهاش تا چند ساعت حرف نزدم که قاطی کرد و شروع کرد به زدن خودش،خیلی شرایط بدی بود، من فکر میکردم شوهرم آدم مومن و خوش اخلاقیه ولی به زودی متوجه شدم که همش خیاله و من که تنها خواستم از شوهرم ادب و احترام بود با آدم زودرنج و فوق العاده حساس و بی نهایت نیازمند محبت و توجه مواجه شدم که حتی وقتی عصبی میشد به پدر و مادرش هم توهین میکرد، تا اینکه با منم که صمیمی تر شد شروع کرد به بی احترامی،سر هر قضیه ای بهم توهین میکرد و منم قهرهای طولانی باهاش میکردم، البته تو مواقع غیر دعوا با محبت بود و همین متاسفانه شده بود پتک تو سر من که تو لیاقت محبت نداری و چشم نداری محبتهای من و ببینی و ... هر وقت هم باهاش قهر میکردم و میومد برا آشتی میگفت خواهش میکنم من و تحمل کن، من یه مشکل بزرگ دارم که باید حل بشه ولی هیبچ وقت نمیگفت مشکلش چیه. تا اینکه بعد از کلی زندگی فرسایشی و از بین رفتن کلی حریم ها بینمون رفت دکتر و دکتر اون دارو ها رو بهش داد، خدا میدونه من چقدر دختر حساس و زودرنجی بودم و چقدر با این رفتاراش و صبری که کردم بزرگ شدم! چون میدونستم یه روزی درست میشه و ذاتا آدم بدی نیست،البته منم اشتباه زیاد داشتم چون رفتاراش رو به روش میاوردم و تحقیرش میکردم،ولی خدا رو شکر الان خیلی خوب شده و من از اینکه زندگیم و حفظ کردم واقعا راضیم و الانه که طعم خوشبختی رو میچشم، ازت خواهش میکنم صبر داشته باش، بهش کمک کن، نتیجه کارت و میبینی، مطمئن باش.
علاقه مندی ها (Bookmarks)