سلام به همه
بذارین یه داستان جدید براتون بگم شک ندارم در دیدگاه همتون تغییراتی ایجاد میکنه
من یه مرد طلاق گرفته ام تقریبا یک سال و نیم از ماجرا میگذره . یکم از قبلش میگم
دو تا دانشجو بودیم ، عاشق شدیم با یه عالمه مخالف ، با دست خالی و بیکاری و اوارگی و یه عالمه ادم که منتظر جداییمون بودن شروع کردیم ، بنده خدا با همه نداریم ساخت ، 4 سال گذشت من کار کردم و به جایی رسیدم که همه چیز براش فراهم کردم ، بهترین خونه و ماشین و.... هر صبح میبوسیدمش و میرفتم سره کار و هر شب باهم میرفتیم بیرون ، مثل بچه های باهم بازی میکردیم زندگیمون شد زبانزد همه و دیگه کسی با ما بد نبود هیچ دورمون مثل پروانه میچرخیدن
یه روز صبح بعد از بوسیدن و خداحافظی رفتم سره کار شب برگشتم دیدم وسایل خونه رو جمع کرده و با یه عالمه پول گذاشته رفته
ماجرا به این اختصار و تا به اینجا نبود حتی از این به بعد داستان براتون عجیب تره ولی خوب شاید حوصلتون نکشه
بذارین ببینم تا اینجاش نظرتون چیه تا ادامه مطلب و منظورم رو بگم








علاقه مندی ها (Bookmarks)