سلام
باز من اومدم با مشکلاتم
نمیدونم از کجا شروع کنم ببخشید که اگر مطالب در هم ریخته هستند
البته تو همین تاپیک نوشتم که در جریان مشکلات من و همسرم قرار بگیرید
چند شب کنار همسرم نشسته بودم که یک جمله به ذهنم میومد که معنی اون رو نمیدونستم چون گوشی همسرم نزدیکم بود از دیکشنریش استفاده کردم البته بهش گفتم که گوشیت رو بده من این کلمه رو سرچ کنم وقتی داشتم کلمه رو تو گوشیش میزدم دیدم که با گوشه چشمش داره نگاه میکنه که من یه وقت جای دیگه نرم من هم کنجکاو شدم و رفتم سراغ اس ام اس هاش اولین اس ام اس رو باز کردم از یکی از دوستانش به اسم امید که من اصلا نمیشناختم توی اس ام اس نوشته بود که سلام ع.... خوبی؟شماره تلفن محسا رو ردیف کردی؟
به همسرم گفتم محسا کیه که تو قرار شمارشو ردیف کنی.گفت چی؟من ندیدم این اس ام اس رو. درصورتیکه اس ام اس باز شده بود.بعد گفت حتما اشتباه شده.بهش گفتم اسمت رو نوشته چه جوری اشتباه شده. گفت من اصلا نمیدونم چیه قضیه.ولی من با نگاه کردن به چشمهاش فهمیدم که یه چیزی شده دوباره صورتش سفید شده بود دستاش یخ زده بود رو پیشونیش عرق کرده بود.هرچی اصرار میکردم که بگو چی شده هی طفره میرفت و به من میگفت تو بازم قاطی کردی.و این باعث میشد که من بیشتر ناراحت بشم و بیشتر سعی کنم که ثابت کنم یه چیزی هست و من خیالاتی و شکاک و به قول خودش مریض نیستم.
گفتم میخام زنگ بزنم بابام بیاد دنبالم منو ببره دیگه نمیتونم دوباره تحمل کنم.البته با خوندن نوشته های بالا متوجه میشید که این دومین بار هست که این موضوع پیش میاد و من با توجه به سابقه بدی که ازش داشتم و اینکه خودش هم توضیحی نمیداد که محسا کی هست و قضیه چیه زنگ زدم به پدرم که بیاد دنبالم البته اینو بگم که از من خواهش میکرد که زنگ نزنم و بهم میگفت که دوباره شروع نکن و من هم از اون خواهش میکردم که به من بگو جریان چی هست تا بین خودمون حلش کنیم ولی از اونجایی که من همسرمو میشناسم میدونم تا جایی که بتونه عقب عقب میره و تنها وقتی توضیح میده و حرف میزنه که رسیده باشه گوشه دیوار و جایی برای عقب رفتن نداشته باشه.برای همین مجبور شدم به پدرم زنگ بزنم.راستش خودمم خجالت میکشیدم که دوباره بابام بفهمه که چنین موضوعی پیش اومده.
پدر من اومد و بر خلاف دفعات قبل که خیلی خوب و دوستانه باهاش حرف میزد خیلی محکم و به عنوان پدر من باهاش صحبت کرد و بهش گفت تا حالا به عنوان یه دوست باهات حرف زدم ولی از این به بعد به عنوان پدر دخترم باهات حرف میزنم البته هیچ توهینی نکرد ولی بهش گفت تو حق نداشتی دختر من ببری دادگاه و حق نداری دست رو دختر من بلند کنی.همسرم جلوی پدرم باز میگفت این شکاک هست و الکی گیر میده و من اصلا نمیدونم جریان چی هست.
من با شنیدن این حرف خیلی حرص خوردم و تصمیم گرفتم با گوشی خودم زنگ بزنم به دوستش و به همسرم گفتم مگر نمیگی چیزی نیست پس من زنگ میزنم روی اسپیکر پدر من هم هست میشنوه دیگه اگر من اشتباه کردم هر کاری که بگی میکنم. وقتی زنگ زدم به دوستش گفتم سلام من محسا هستم ع.... گفته که با من کار داری اونم سلام علیک کرد و گفت ع.... یه شماره تالیا به من داده بود که مسدود بوده و حالا محسا خانم اگر بخایم برنامه بزاریم چه جوری میشه من حالم بد شده بود اصلا نمیدونستم چی باید بگم اصلا نمیفهمیدم چی شنیدم بهش گفتم یعنی چی گفت البته جا هم از خودم هست مامانم اینا رفتن مسافرت. بعد من بهش گفتم من زن ع.... هستم اونم جا خورد با اینکه متوجه شده بودم محسا چه کسی هست بازم پرسیدم و اون هم بعد از من و من کردن گفت خانم محسا یه زن خراب که پول میگیره رابطه برقرار میکنه و گفت که از طریق یکی از دوستام شنیدم که ع.... کسی رو میشناسه(البته اول گفت میشناسه ولی بعد گفت من گفتم میشناخته)برای همین زنگ زدم تا شمارشو بگیرم.
دیگه بعد از شنیدن این صحبتها همسرم حرفی واسه گفتن نداشت پدرم هم گفت بیا بریم خونه و به همسرم گفت من امشب امانت دارم دخترم رو میبرم و اون هم گفت اگر رفت دیگه برنگرده(پررویی که شاخ و دم نداره)
من فردا صبحش برگشتم تا دفترچه بیمه و شناسنامه یه سری وسایل رو بردارم که دیدم ایشون قفل در رو عوض کرده بهش زنگ زدم که بیخود کردی و... اونم گفت بهت گفتم که اگر رفتی حق نداری برگردی.و هی گوشی رو قطع میکرد و من هم بهش زنگ زدم که اگر تا نیم ساعت دیگه اینجا نباشی میام دم محل کارت که دیگه مجبور شد بیاد . وقتی اومد به پدرم هم گفتم بیاد که جرات نکنه جلوی اون دست رو من بلند کنه.اونجا هی میگفت که سریعتر وسایلت رو جمع کن و برو میخوام برم سر کار منم گفتم حالا که اینطوره منم میمونم ه8مینجا و از این جا جایی نمیرم.خلاصه اینطوری شد که من برگشتم همون روز ظهر مامانم اومد و باهاش حرف زد ولی دوباره همون حرفهای تکراری که من بچه بودم و شما گولم زدید و جادو جمبل برای من گرفتی و دیگه نمیخام و بره مهرشو بزاره اجرا و ...خلاصه یه سری توهین به مامانم توی روش کرد که اینجا باید بگم که من رو خانوادم خیلی حساسم و حالتی شاید بدتر از جنون به من دست داد و زورم که به خودش نمیرسید ولی حمله کردم سمتش و نتونستم بزنم که هیچ کتک هم خوردم و این باعث شد حرصمو سر وسایل خونه خالی کنم یه کاسه شیشیه ای نزدیکم بود که زدم شکوندم .البته خیلی خیلی به من و خانوادم توهین کرد و من هم مثل خودش هر توهینی که میکرد جوابشو میدادم البته فکر کنم با چند درجه پایینتر.الان کاملا به این نتیجه رسیدم که نمیتونم با کسی که حتی نمیتونه در مورد اشتباهاتی که میکنه توضیح بده حتی نمیتونه اشتباهاتشو جبران کنه البته جبران بخوره فرق سرش حتی نمیتونه تکرار نکنه زندگی کنم.دیروز مادرشون زنگ زده به من میگه ما که گفتیم تاییدش نمیکنیم.منم گفتم اگر شما واقعا این حرفو زده بودین ما خیلی باید احمق بوده باشیم که با شما وصلت کردیم.امروز پدرش زنگ زده و گفته که میخاد بعد ازظهر بیاد و با من حرف بزنه گفت اگر خواستی به خانوادت هم بگو بیان.اصلا دوست ندارم با پدرش روبرو بشم چون خیلی آدم بی احساس و بدون رودربایستی هست از اون دسته آدمهایی که همیشه دست پیش میگیره که پس نیافته.حالا امیدوارم بتونم با آرامش باهاش صحبت کنم و البته از خانوادم هم کمک میگیرم. امشب میخام دیگه اتمام حجت بکنم یا رومی رومی یا زنگی زنگی.یا باید بیاد و دست از این کاراش و حرفهاش که تو هر دعوایی میگه دست برداره چون واقعا بریدم و یک سال و نیم هست که این حرفهارو تو گوشم میخونه و از خانواده من به خاطر توهیناش معذرت بخاد و من هم همینطور از خانواده اون.و یا اینکه جدا بشیم تا هر کسی دنبال زندگی خودش بره.
بازم ببخشید که انقدر طولانی شد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)