RE: عروسیمه اما نمیخامش
سلام عزیزم،
درد دلت را خوندم، خیلی ناراحت شدم و وظیفه خودم دانستم که تجربه تلخ زندگیم را برایت بنویسم تا شاید چراغی باشم برای روشنایی راه زندگیت.
من 24 سال زندگی مشترک خود را با مردی که بدبین بود گذراندم. 3 روز از ازدواج ما گذشته بود که متوجه بدبینی او شدم و متاسفانه چون حامله بودم نتوانستم جدا شوم. و خانواده ام مرتب به من می گفتند که گذشت زمان همه چیز را درست می کند. تو را می شناسد و به تو اعتماد پیدا می کند. درست همین مشکلاتی که تو نوشتی. اگر مردی به سمت من نگاه می کرد یا به من می خندید بعد از یک دعوا مفصل چند ماه قهر را در پیش داشتم. دیگر طوری شده بود که به تمام خواسته هایش تن دادم و شده بودم مثل یک عروسک در دستانش تا بتوانم محیط آرامی را برای خودم و بچه هایم درست کنم. به غیر از خواهر و برادرم و چند خانواده از دوستانش با کسی ارتباط نداشتیم و تقریباً منزوی شده بودیم. اگر به این شکل هم او از زندگی راضی بود من حرفی نداشتم. ولی باز هم موردی را پیدا می کرد تا همه آرامش را به هم بزند. بعد از 24 سال هنوز به من اعتماد نکرده بود و اگر چند دقیقه به خانه دیر می رسیدم بدبینانه در چشمانم نگاه می کرد و می گفت کجا بودی. چندین بار او را دیدم که مرا تعقیب می کند. وقتی ازش می پرسیدم آیا چیزی دستگیرت شده است؟ می گفت اگر چیزی پیدا کرده بودم که طلاقت می دادم. گذشت زمان نه تنها اوضاع را بهتر نکرد بیماری او شدیدتر هم شد و متاسفانه اینگونه افراد هیچ کس را قبول ندارند. چه برسد به مشاور و روانشناس. بالاخره طاقتم تمام شد و سال گذشته جدا شدم. من خانواده خودم را به خاطر این کوته فکریشون که باعث شد قشنگترین سالهای زندگی من به سخت ترین و دردناکترین روزها تبدیل شود، مقصر می دانم.
امیدوارم از تجربه من استفاده بکنی و اشتباه مرا تکرار نکنی.
برایت دعا می کنم.
پروردگارا ! کمکم کن دیرتر برنجم،
زودتر ببخشم،
کمتر داوری کنم و بیشتر فرصت دهم
و شاکر نعمتهایت باشم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)