سلام
ای وای........
کاش کمی به حرف دوستان فکر می کردی. متاسفم که منم دیر اومدم. هر چند با چیزایی که از شما خوندم بعید م یدونم حرفام و گوش می کردی. شوهر شما حتی به همون شکل بیکار و ... برای شما حکم یک حامی داشت.
بگذریم. دیگه اتفاقی که نباید میفتاد افتاد
لطفا لااقل این کارا و رو انجام بده:
1- به خانوادت اطلاع بده برو پیششون و بالاخره یه جوری ازشون محبت و درخواست کن پشتوانه بودن اونا برات لازمه.
قطعا برخورد شما هم با اونا مطلوب نیست که اونا با شما راه نمیان. کمی باهاشون مهربون تر رفتار کن. ازشون بخواه که مشکلات شما رو درک کنن و باهات همدردی کنن.
بهشون بگو بهشون نیاز داری نه یک بار نه 10 بار بارها و بارها برو خونشون و بگو. بذار اونا حامی تو باشن.
2- فعلا حتی فکر اون اقا رو از سرت بیرون کن. ممکنه تنهاییت باعث بشه بیش از پیش به اون اقا رو بیاری و همین باعث مشکلات بعدیت بشه. اون اقا اگه خیلی تو رو بخواد تلاش لازم و انجام می ده. نخواه که تنهاییت و با اون اقا پر کنی.
3- کارت و جدی تر ادامه بده کنارش اگه می تونی درس بخون و ورزش کن . بذار روحیت بهتر بشه.
بازم تاکید می کنم حمایت خانوادت تو این شرایط از هر کس و ناکسی برات بهتره.
موفق باشی![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)