اول از همه دوستان خوبم تشکر می کنم و همچنین از مدیر محترم که منو در این شرایط سخت تنها نذاشتن.
الان دقیقا می فهمم که خوشبختی چیه، شاید اگه این اتفاق نمی افتاد، اگه امید نمی رفت، من هیچ وقت نمی فهمیدم که خوشبختی واقعی من چیه و چه کسی هست که واقعا به وجودش نیاز دارم. من و امید همیشه همدیگه رو دوست داشتیم اما به مرور زمان این علاقه شده بود جزئی از زندگیمون و بهش عادت کرده بودیم، هیچ چیزی برای اندازه گیریش وجود نداشت و فقط با خودمون می گفتیم که من همسرم رو مثل روز اولی که دیدمش دوست دارم و علاقه مون کم نشده، اما الان حداقل خود من فهمیدم که امید رو خیلی خیلی بیشتر از قبل دوست دارم، اصلا قابل وصف نیست.
پنجشنبه تصمیم گرفتم که برم سراغ امید، اما هنوز وسایل آرمان رو جمع نکرده بودم، به پدرم زنگ زدم که بیاد و وسایل رو ببره و خودم هم رفتم در خونه علی، هر چی زنگ زدم کسی خونه نبود، به تلفن خونشون هم زنگ زدم کسی بر نمی داشت، شماره موبایل علی همراهم نبود، حدود 35 دقیقه ایستادم اما خبری نشد، برگشتم خونه، بابا تازه اومده بود و با چند تا کارگر داشتن وسایل رو می زاشتن توی وانت، انقدر ناراحت بودم که بغل پدرم شروع به گریه کردم و پدرم هم بدون اینکه حرفی بزنه اجازه داد تا من گریه هام رو بکنم، بعد که آروم تر شدم قضیه رو براش گفتم، البته در جریان بودن قضیه امروز رو براش تعریف کردم و نامه ای که امید برام نوشته بود، گفت من اگه جات بودم تا نامه رو خوندم می رفتم پیشش، گفتم به خاطر وسایل آرمان صبر کردم، گفت این وسایل اونقدر ها هم مهم نیست، میتونستین با هم جمعشون کنید، بزار کاگرها که رفتن خودم می برمت دوباره در خونه علی، گفتم بذار موبایل علی رو بگیرم ببینم کجاست..
از توی گوشی امید موبایل علی رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم، علی دفترش بود و گفت که از صبح از امید خبری نداره..
تا اون موقع فکر می کردم که با هم هستن اما وقتی فهمیدم با هم نیستن خیلی نگران شدم، با پدرم رفتیم در خونه علی اما باز هم کسی نبود، در خونه پدر و مادرش رفتیم، البته نمی خواستم اونا رو هم نگران کنم اما چاره ای نداشتم، رفتیم نبودن، سرایدار ساختمونشون گفت که دیروز صبح رفتن مسافرت.
دوباره برگشتیم در خونه علی اما خبری نبود، وای داشتم دیوونه می شدم، دوباره به علی زنگ زدم گفت نزدیکه خونه اس، صبر کردیم تا اومد، علی ده دقیقه بعدش رسید، در رو باز کرد و رفتیم تو، در خونه قفل نبود، یعنی امید خونه بود، دوباره زود قضاوت کردم و از دستش ناراحت شدم که با اینکه شماره منو روی گوشی خونه دیده جواب نداده ..
رفتیم تو، همه چیز عادی بود سریع رفتم سمت اتاق امید، دیدم امید روی تخت خوابیده، هاج و واج نگاش کردم، نمی تونستم تکون بخورم یه عالمه فکر توی سرم اومده بود که دوباره مثل اون سری که لال شده بودم قدرت تکون خوردن نداشتم، علی سریع اومد منو زد کنار و رفت بالا سر امید، چند بار صداش کرد، تکونش داد اما امید بیدار نمی شد، با کمک بابا بلندش کردن و بردنش، اما من هنوز اونجا ایستاده بودم و نگاهشون می کردم، از پنجره اتاق دیدم توی حیاط دارن به زور امید رو می برن، یه دفعه به خودم اومدم و امید رو صدا کردم و با گریه رفتم دنبالشون، رفتیم بیمارستان .. اما قبولش نکردن، چون حدس می زدیم خودکشی کرده بردیمش بیمارستانی که معمولا خودکشی ها رو اونجا می برن، چون احتمال اینکه بیمارستانهای دیگه هم قبولش نکنن، زیاد بود و نمی خواستیم وقت رو هدر بدیم.
اونجا هم انقدر شلوغ بود که دیگه تخت خالی نبود، انقدر گریه می کردم و داد می زدم که یکی از دکترها دلش به حالم سوخت و روی تخت اتاق خودش امید رو خوابوند، معاینه اش کرد و گفت باید سریع معد اش شستشو بشه، امید رو بردن و نذاشتن من دنبالشون برم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)