به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 54

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 اسفند 92 [ 12:39]
    تاریخ عضویت
    1389-6-22
    نوشته ها
    48
    امتیاز
    3,321
    سطح
    35
    Points: 3,321, Level: 35
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    14

    تشکرشده 14 در 8 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: +ارتباط با یک خانم در حال طلاق ( ادامه بدم یا قطع کنم ؟ )

    کامل میگم از اول ؛

    من حدود يکسال پیش (دی ماه 88 ) شماره این خانم بدستم اومد چون طرفی که شماره به من داده بود ایشون یک زن بدکاره معرفی کرده بود و منم رو حرف دوستم قصدم ... بود. اونموقع جدا از شوهرش زندگی میکرد یعنی پیش پدر و مادرش بود و جایی در تهران مشغول بکار بود و بعد از گذشت اون 6 ماه + زندگی در کنار شوهرش + جدایی از نفر دوم (X) با فرار از خونه مادر شوهرش به خانه پدر و مادرش میره و (X) شمارش تقریباً پخش کرده بود که برایش مزاحمت ایجاد کنن اینم بگم من اصلاً نفر (X) نمیشناسم و ندیدم .
    بنده بعد از گذشت حداقل 3 روز و کنجکاوی شدید ایشون توانستم مخش بزنم. در رفت و آمد خیلی در تنگنا بود و راحتی مثل يک دختر رو نداشت . بعد از گذشت 3 هفته توانستم اولین قرار بذارم اونم باز خودش درخواست کرده بود من کنار ایشون با سه نفر دیگه دوست بودم ولی دختر بودن اولین قرار گذشت و متوجه شدم که از من خوشش اومده و داستان شروع شد ولی باز نمیتونستیم همدیگر ببینیم تا اینکه کار تهران تعطیل شد و ایشون خانه نشین شد که دیگه اصلاً نمیشد همدیگر ببینیم و منم اینور با اون یکیا سرگرم بودم نزدیکهای عید بود که باز خواست برم ببینمش یعنی موقعیت جور کرده بود و اون دیدنم گذشت تا اینکه عید شد و منم ارتباطم با اون یکیا قطع کردم ( دو نفرشون خیلی ناراحت شدن خدا به دادم برسه اگه نفرینشون بیره کاری باهاشون نکردم فقط تو رو خدا فکر بد نکنید ) و من موندم و ایشون ، با گذشت دو ماه کار جدیدی پیدا کرد و و اولین قرارمون تمام داستان برام گفت حس میکردم که داره به من وابسته میشه دیگه خودش وقتایی که وقت میکرد زنگ میزد و همش میگفت بخاطر تو میام سرکار و... میرفتم میدیدمش یروز بهم گفت تو من برای چی میخوای منم بدروغ گفتم بخاطر ... نیست خوشم اومده ازت و تنهام میخوام کنارم و کنارت باشم هنوز هیچ اتفاقی تا اینجا نيافتاده بود همه چیز خیلی عادی و روان پیش میرفت حتی تلفنهایی که از طرف (X) یا کسای دیگه میشد همه رو بهم میگفت برام مهم نبود که چرا خطش عوض نمیکنه اتفاقا دوست داشتم خطشو عوض نکنه یجورایی بهش اعتماد داشتم .
    تا اینکه یه روز بهم زنگ زد گفت باید یه چیز بهت بگم که قرار شد فرداش همدیگرو ببینیم و برام بگه . نمیتونست حرفش بزنه ولی بزور من پشت تلفن حرفشو زد گفت برام خواستگار اومده یعنی باید برم پدر و مادرم میگن با این برو بعدش من عصبانی شدم گفت زود قضاوت نکن فکر نکن بهت خیانت کردم اونشب رفتم دیدمش و گفت موندم تو رو انتخاب کنم یا اون ، منم بهش گفتم اون انتخاب کن من فقط بعنوان يک دوست کنارتم .
    اونشب گذشت و من چند روز بعدش خواستم باهاش قطع رابطه کنم که راحتتر بتونه تصمیم بگیره اگه خواستگاری باشه که نذاشت و گفت هنوز جوابی بهش ندادم اون هفته من تصمیم گرفتم ازش دعوت کنم خونه قبول کرد ولی چون وقت کارش یجوری بود که هم خونه آمارش داشتن و هم پدرش و مادرش از محل کارش پیگیری میکردن . اونروز صبح من رفتم دنبالش و رفتیم خونه . ازش خواهش کردم که با هم راحت باشیم ایشون گفت بذار سری بعد یعنی داشت یجوری مقاومت میکرد خلاصه قبول نکرد اونروز بعد از گذشت اون داستان تا شب چندین بار زنگ زد و پيگير حال من بود ولی من از رو نرفتم فرداش و پس فرداش و دو روز بعدش باز سعیم کردم و آوردمش خونه من نمیخواستم بزرو وادارش کنم نمیدونم چرا به خودم اجازه نمیدادم باهاش بدرفتاری کنم خلاصه در هیچکدام از موارد نتونستم کار خودم بکنم هر سری یه حرفی بهم گوشزد میکرد
    1- این کار با همسر آیندت کن
    2- دوست دارم از تو بچه داشته باشم
    3- از این افراد یاد بگیر
    4- بذار به موقعش خودم خبرت میکنم
    5- من باید برم
    6- ...
    داستان خواستگارش تو این سه ماه بود حتی یکبار هم جلوی من تلفنی صحبت کرد ولی نمیدونم چرا این کار ها رو میکرد .
    دیگه خسته شده بودم یعنی حوصلشو نداشتم خواستم باز تموم کنم قرار گذاشتم باهاش با حالت عصبانیت تمام حرفام بهش زدم ( همه جور تهمت بهش زدم ) اون فقط گوش میگرد و سکوت کرده بود و پاشدم رفتم که دیدم یجوری داره نگاه میکنه که انگار من مقصرم زود دارم قضاوت میکنم . یجوری شدم باز نتونستم تموم کنم که ازم خواست دیگه این کار رو باهاش نکنم تنهاش نذارم .
    قبول کردم ولی دیگه نمیتونستم مثل سابق باهاش رفتار کنم اصلاً یجورایی شده بود سحان اعصابم با وجود این همه بی احترامی که بهش میکردم دست بردار نبود همش یجورایی آرومم میکرد دیگه دوست نداشتم ببینمش تا اینجا پیش رفته بودم که حتی رفتم با یکی دیگه دوست شدم ولی حوصله اونم نداشتم خواستم تنها بشم که اومدم بهش گفتم میخوام برم خواستگاری ( دروغ گفتم ) گفت پس من چی ؟ بعدش گفت برو حتماً برو
    منم گوشیم خاموش کردم چند روز بعد روشن کردم زنگ زد چند باری جواب ندادم ولی آخر جواب دادم و برگشت گفت رفتی دیدیش دیگه تموم شد از این جور حرفها که منم گفتم نه ( راستش دل منم یجورایی پیشش گیر کرده بود و گیر کرده ) ولی ارتباطمون ادامه پیداد کرد که بقیشم شما ها میدونید .

    (x) با قول ازدواج باهاش رابطه داشته و در اون حال و اوضاع ازش سوء استفاده میکنه .


  2. کاربر روبرو از پست مفید sheitoon تشکرکرده است .

    sheitoon (شنبه 30 بهمن 89)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 16:25 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.