به نام خدا
سلام به همه یاران همدردی
والا من هرچیزی کشف میکنم از خودم فوری اینجا میگم اما نمیدونم چرا کسی راهنمایی نمیکنه سارا خانم هم که نمیدونم چرا جدیدا ازش پستی نمیبینم فقط امیدوارم گرفتار نباشین
خب من یه چیز دیگه کشف کردم
اونم راجع به وابستگی,یافتم ریشه در کودکی من داره حالا توضیح میدم چطور؟
من بینهایت به مادرم وابسته بودم در حدی که وقتی میرفت بیرون منو نمیبرد تا وقتی میومد گریه میکردم اینقدر که هرکی منو میدید دلش میسوخت اما من مامانم و میخواستم یا تابستونا که تموم دختر عموهامو دختر عمه هام خونه مامان بزرگم جمع میشدند میومدن دنبال منو با خودشون میبردن شب واسه خواب اروم میرفتم یه گوشه اینقدر گریه میکردم که اخر یکی منو میبرد خونمون پیش مامانم یا دبستان که میرفتم مامانم با بابام صحبت میکردن مامانم میگفت من فردا شمیلا رفت مدرسه میرم سر خاک بابام منم تا اینو میشنیدم صبح خودمو به مریضی میزدم اما مامان میفهمید و به زور منو راهی مدرسه میکرد منم میدونستم چه ساعتایی میره از مدرسه فرار میکردم میرفتم پیش مامانم یا مامانم زیارتگاهی میرفت میگفتن تو شلوغی ادم خفه میشه به خاطر همین اینقدر از چادر مامانم اویزون میشدم که به زور منو از خودش جدا میکرد وقتی میرفت واسه زیارت فقط گریه میکردم تو خونه که بودم مامانم تا حیاط که میرفت دنبالش بودم حموم و......تا سوم راهنمایی یادم نمیاد خونه کسی خوابیده باشم
خب بعدش دوستام زیاد شدن و این وابستگی شد به دوستام خیلی به دوستم وابسته شده بودم طوری که نمیذاشتم با پسری رابطه داشته باشن اگه هم داشتن رابطه رو بهم میزدم تا فقط با من باشه نمیذاشتم با دختر دیگه ای مثل من صمیمی بشن هرچند وابستگی به خونواده خیلی وحشتناک بود و حالا همسرم,دوست دارم همیشه کنارم باشه بدون من جایی نره خیلی بهم محبت کنه,مثلا وقتی 5تا 12سالم بود با مادرم دعوام میشد دراز میکشیدم اینقدر گریه میکردم تا خوابم ببره بعد مامانم روم ملحفه میکشید کلی ذوق میکردم میگفتم بفرما مامان چقدر دوسم داره بازم پا نمیشدم تا وقتی میومد نازم میکرد سرو صورتمو ماچ و موچ میکرد و بعد کم کم نرم میشدم من هر ثانیه بهش چسبیده بودم....
خب به نظر شما من باید چه کار کنم این وابستگی نمیتونه مشکل ساز باشه؟همسرم میگه برو پیش روانشناس شاید بتونه کمکت کنه اما گفتم یه مشورتی با شما بکنم بعد ببینم مصلحت چیه؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)