خیلی شرمنده ام که باعث ناراحتی شما شدم، اگه چاره ای بود این کار رو نمی کردم لطفا از من بگذرید و منو ببخشید.
این دو روزه که برام مثل دو سال گذشت، بدون امید و آرمان بود، هر روز به علی آقا زنگ می زنم و حال امید رو می پرسم اون هم منو در جریان همه چیز می ذاره. البته می گه امید خیلی تو خودشه و زیاد صحبت نمی کنه، خیلی سعی کرده امید رو بخندونه اما موفق نشده و برای همین گذاشته که این دوره رو سپری کنه.. یه اتاق کامل رو در اختیارش گذاشته، کلید خونه رو بهش داده و گذاشته به حال خودش باشه.
چیزی که امیدوارم کرد این بود که می گفت هر از چند گاهی عکست رو از توی کیفش بیرون میاره و بهت میگه که مهسا جان تحمل کن تا بتونم روی پام وایسم، جبران می کنم.. و از این جور حرفها میزنه.
احساس می کنم خیلی بیشتر از قبل دوستش دارم، این قضیه باعث شده که کم تر به آرمان فکر کنم و دارم خاطراتی که با امید داشتم رو مرور می کنم و چون می دونم که میاد ته دلم خوشحاله و امیدوار می شم.
می خوام وسایل آرمان رو جمع کنم اما نمی دونم کار درستیه یا نه، امید ناراحت نمیشه؟ نمی دونم لطفا راهنماییم کنید، مادرم گفت بده به یه خونواده ای که نیاز دارن اما دلم نمیاد، نمی دونم چی کار کنم..








علاقه مندی ها (Bookmarks)