این چند وقته همه حرفامون در مورد آرمان بود، اینکه امروز چه کار جدیدی انجام داده، همه ی وقتمون با اون پر می شد حالا که نیست دیگه حرفی هم نداریم که با هم بزنیم، فقط یه سکوت مرگباره که گاهی با یه آه همراه میشه. دوست دارم زودتر سال دیگه بشه، اما سال دیگه با امسال چه فرقی می کنه؟ یعنی دیگه یاد آرمان نمی افتم؟ یا اگه یادش می افتم از شدت گریه نفسم بند نمی یاد؟ منتظرم امید باهام حرف بزنه اما هیچ حرفی نمی زنه فقط سلام و خداحافظ اگه یه چیزی می گفت اگه سر صحبت رو باز می کرد خیلی خوب بود، بعضی وقتها احساس می کنم که خیلی بی رحمه ولی بعد می بینم که اون هم توی شرایط خیلی بدیه شاید بدتر از من چون می دونم صد در صد خودش رو مقصر می دونه .
نمی دونم با پیشنهادهای مسخره اطرافیانم چی کار کنم، یکیشون می گه یه بچه دیگه بیار، مگه بچه لباسه که سریع بخوام جایگزینش کنم؟ یکی میگه برین مسافرت، آخه مسافرت دل خوش می خواد، یکی هر هفته مهمونی دعوتمون می کنه و با اینکه ما نمی ریم باز هم به کارش ادامه می ده، یکی میگه خودتو مشغول کن، آخه مگه نمی دونن بچه یعنی جی که می گن خودتو مشغول کن، به چی مشغول کنم، خیلی مسخره اس، خیلی
گل مریم جان ببخش منظورم شما نبود، من الان نمی تونم به یه بچه دیگه فکر کنم، احساس می کنم دارم خفه می شم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)