امید از من داغون تره، نمی دونم کدوممون بدتریم شاید هم مثل منه، نه دنبال مقصر نیستم اما همیشه فکر می کنم شاید اگه امید زودتر برده بودش بیمارستان هنوز آرمان پیشم بود. اما شاید هم اون بی تقضیر بوده و فکر نمی کرده همچین اتفاقی میفته، حتما فکر نمی کرده اگه یه درصد احتمال این قضیه رو می داد در رو می بست و می رفت یا آرمان رو باخودش می ربرد، یا من نمی رفتم سر کار و پیشش می موندم، نه تقصیر اون نیست، این اتفاق باید می افتاده الان خیلی بیشتر از همیشه به هم نیاز داریم اما نمی تونیم با هم حرف بزنیم نمی تونیم توی چشمای هم نگاه کنیم اون فکر می کنه من ازش متنفر شدم اما اینطوری نست ، من بهش حق میدم شاید اگه منم بودم مثل اون برخورد می کردم و نمی گفتم که چه اتفاقی افتاده اما نمی تونم این حرفو بهش بزنم، اصلا نمی تونم باهاش حرف بزنم اونم شبها خیلی دیر میاد خونه، تقریبا وقتی میاد که من از شدت گریه بیهوش شدم، وقتی صبح ها می بینم که چشماش پف کرده می فهمم که اونم روز و شباش مثل من داره می گذره. کاش هر دوتامون می مردیم و می رفتیم پیش آرمان کوچولو حتما داره الان بی تابی می کنه که پیش ما نیست و تنهاست اما ما تنها تر یم کاش ما رو تنها نمی دذاشت








علاقه مندی ها (Bookmarks)